#هم_خونه_پارت_174
.بله
.پس فعلا
کامبیز سر ساعت یک جلوی در دانشگاه منتظر دختر ها بود. فرناز و نرگس که از قبل همه چیز را میدنستند
هر دوی آنها به اندازه ی یلدا هیجانزده نشان میداند و دلشان .با روی باز از او استقبال کردند و کارتها را گرفتند
میخواست میترا و تیموری را از نزدیک ملاقات کنند. دوست داشتند خانواده ی کامبیز را که یلدا آنهمه تعریؾ
.کرده بود زودتر ببینند. برایشان شهاب و عکس العمل او در برابر تیموری و میترا بسیار هیجان انگیز مینمود
برای همین یلدا و فرناز به خانه ی نرگس رفتند و فرناز با دروغ .تنها دؼدؼه شان راضی کردن پدر و مادر نرگس بود
های
.شاخدار و یلدا با اصرارهای بی پایانش بالاخره اجازه ی آمدن نرگس را به آن مهمانی گرفتند
آنروز ها نرگس برای خانواده اش تا حدودی حکم میهمان را پیدا کرده بود . خواستگاری یونس کم کم به نتیجه
میرسید و پدر نرگس سعی میکرد از سختگیری های بی موردش کم کند و شاید یکی از دلایل راضی شدنش
.به رفتن نرگس د رجشن عروسی همان وجود یونس بود
هر سه گویی انگیزه ی جدیدی برای زندگی پیدا کرده بودند. بیست و ششم بهمن ماه نزدیک بود و آن سه
.هر لحظه هیجانزده تر و مضطربتر مینمودند
آنقدر سر کلاس در مورد نحوه ی پوشیدن لباس و کفش و آرایش و برخورد و ... صحبت میکردند که خسته
میشدند. اما وقتی یلدا به خانه میامد کمتر جلوی چشم شهاب ظاهر میشد و هر لحظه میترسید نکنه شهاب مانع
.از آمدنش بشود
.تا بالاخره روز جشن هم رسید
ازصبح زود تلفن بارها و بارها به صدا در آمد و کامبیز شهاب را به کمک طلبید. و شهاب صبح زود خانه را
.به قصد منزل کامبیز ترک کرد
قرار بود نرگس و فرناز بعد از ناهار به خانه ی شهاب بیایند و هر سه با هم آماده شوند تا ساسان برای بردنشان
بیاید . بالاخره بعد از ساعت ها هر سه آماده بودند. فرناز پیراهن سبز کاهویی به تن کرده بود. با آرایش مخصوص
به خودش. نرگس با پیراهن مشکی و آرایش خیلی ملایم و نامحسوس همراه با شال حریر مشکی برای
.روی سرش
یلدا نیز بعد از وسواس بسیار زیادی که در خرید لباس نشان داده بود لباس یاسی رنگ با شال هم رنگش146
.پوشید. لباسش بسیار زیبا و شیک بنظر میرسید که با کفشهای پاشنه بلند قشنگتر هم شد
.آرایش بسیار زیبا و دل انگیزی به چهره داده و موهای حلقه حلقه شده اش را دور خود پریشان کرد
.فرناز و نرگس ؼرق تماشای او لحظه ای از نگاه کردن به خود در آیینه دست کشیدند
.فرناز گفت بیشعور چقدر خوشگل شدی
.نرگس در حالی که دو انگشتی به میز میزد گفت واقعا ماه شدی یلدا
.فرناز گفت. وا اون چیه دیگه؟ لابد تو هم میخوای این رو سرت کنی
.یلدا خندید و گفت خب معلومه
.فرناز اعتراض کنان گفت شما دو تا میخواین آبروی من رو ببرید
romangram.com | @romangram_com