#گوتن_پارت_180
- خب فکر کن یهو عزیز ترین کستو از دست بدی. پرت شی تو دل یه داستان که انگاری... انگاری شخصیت اولشی و ... سخته آرشان نمی تونم...
- نمی تونی یا نمی خوای؟
شونه بالا انداختم.
- نمی دونم.
بازدمش رو با صدا فرستاد بیرون. چند ثانیه ساکت بود. ادامه داد:
- اسمش رو می دونی. در حد حضوری یکم می شناسیش. بابا مو می گم. راستش من خودمم سردرگمم. در واقع اون یه چیزی رو ازت می خواد که هنوز مطمئن نیستیم کجامی تونه باشه.
قضیه مربوط می شه به نوزده سال پیش. انقد خواسته اش براش مهمه که بعد از نوزده سال هنوزم داره براش تقلا می کنه که بدستش بیاره. از خود تو چیزی نمی خواد چون اگه این طوری بود تو رو گروگان می گرفت و به راحتی به خواسته اش می رسید اما دنبال یه چیزیه که منم نمی دونم چیه.
سر جاش نیم خیز شد. انگشتش رو آروم روی گچ پام می کشید. انگار یه چیزای فرضی داشت روی گچ پام نقاشی می کرد.
- اصلا با تو کاری ندارن؛ طرف حسابشون پدرت بوده، یه فلش مموری که توش پر از یه سری اطلاعاته که می تونه زندگی اون رو زیر و رو کنه. می خواستن اون رو از پدرت بگیرن که با مرگ یهویی...
یهو چرخید. انگار تازه فهمید چی گفته.
- ببخشید عزیزم اصلا حواسم نبود. اون جوری بغض نکن دیگه نفس! می دونم هنوزم داغ دلت تازه اس، منو دیوونه نکن با این صورت معصوم بغض کرده ات! اصلا دیگه من هیچ حرفی نمی زنم!
نشسته بود لبه ی تخت. با چشماش مدادم توش چشمام رو کند و کاو می کرد؛ دنبال یه چیزی می گشت تو چشمام ولی نمی دونم چی. اما اخه یدفعه چی شد؟ لحنش به کل تغییر کرد! این عزیزم از کجا اومد؟ حتی فکر نمی کردم تو دایره لغاتش وجود داشته باشه! لب پایینمو با به دندون گرفته بودم و با همون نگاه تار نگاش می کردم.
romangram.com | @romangram_com