#گوتن_پارت_179

با لحنی پر کنایه گفت:

- عه؟ جدا؟ می خوای بشنوی؟ فکر کردم یه نفر بود که می گفت از قصه ها و دروغایی که می سازین و تحویلم می دین متنفرم! چی شد الان؟ مهم شد برات که ادامه داستان های به قول خودت ساختگی منو بدونی؟

زل زدم به دستاش که گذاشته بود زیر سرش.

- من...من...

- تو چی؟ چی می خوای بگی؟

- من... میخواستم بگم...

نفسم رو پر حرص فوت کردم بیرون. صدام از عمق یه قنات تازه کشف شده میومد بیرون:

- ببخشید!

سریع برگشت سمتم و به چشمام خیره شد. دوباره نگاهش خاص شده بود. عجیب به این نگاه خاص احساس مالکیت پیدا کرده بودم! یه طورایی دلم می خواست این چشما هیچکس دیگه ای رو این طوری نگاه نکنن.

حرفم رو ادامه دادم:

- خب من هیچی نمی دونم، من نمی تونم دلیل این همه کاراتو و رفتارای متضاد اتو بفهمم چون چیزی نمی دونم گیج شدم! من از حرفی که زدم منظوری نداشتم فقط... هضم این همه اتفاق برام سخته. زندگیم شده مثل این فیلما؛ باور این اتفاقا و این که چرا تو که پسر همون آدمی که در به در دنبال منه، مراقب منی! شده مثل این رمانا! هر وقت به گذشته فکر می کنم باورم نمی شه این منم با این زندگی... هیچ وقت فکرشم نمی کردم این اتفاقا برام بیوفته!

من و من کنان ادامه دادم:


romangram.com | @romangram_com