#گوتن_پارت_176
- آخه چرا حرف گوش نمی دی نفس؟ من از دست تو به کی پناه ببرم؟ نفس! آخه من چی بگم به توئه...
با آخی که گفتم جمله اش نا تموم موند و دوباره همون حالت نگران تو صورتش اومد.
با وجود درد تو مچ پام داشتم به سورمه ای چشماش خیره نگاه می کردم که در کسری از ثانیه فرو رفتم تو آغوشش.
با حالت تندی داشت می رفت سمت ویلا. از شدت درد سرم رو فشار می دادم به قفسه سـ*ـینه اش.
احساس ضعف می کردم. می خواستم یه چیزی بهش بگم. می دونستم که باید یه میزی بهش بگم اما ذهنم اصلا کار نمی کرد. صدای ناله ام دست خودم نبود. قطع نمی شد. مثل نواری که وقتی گیر می کنه دیگه قطع نمی شه، صدام ناله وار از گلوم میومد بیرون و هر قدر سعی می کردم کنترلش کنم نمی شد.
نفسام به شماره افتادن. نمی تونستم درست نفس بکشم. فقط صدای ناله بودن که از بین لبام بیرون می اومد.
کم کم همه چی دورم تاریک شد و فقط یه هاله ی کوچیک از نور جلوی چشمام بود. انگار تو یه سیاه چاله فرو رفتم. دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شد.
نوری که صاف تو چشمام می خورد باعث شد چشمام رو باز کنم. اول دیدن برام سخت بود و تار می دیدم ولی کم کم دیدم واضح شد و به نور عادت کردم.
پرده رو تا آخر زده بودن کنار و نور آفتاب درست تو صورتم بود؛ می خواستم کسی که پرده رو زده کنار یه دور با جد و آبادش آشنا کنم که یادم افتاد دیروز خودم کشیدمش کنار که دریا رو ببینم.
اومدم بلند شم که انگار یه وزنه ی سنگین به پام وصل کرده باشن، نتونستم پام رو تکون بدم.
پتو رو که زدم کنار با دیدن گچ بزرگ تو پام تموم غم عالم فرو ریخت تو دلم.
لعنتی! سرم رو با نا امیدی گذاشتم رو بالش و غر غر کردن زیر لبم شروع شد. از زیر پتو با گچ پام ور می رفتم. یه جوری زور می زدم گچ رو از پام در بیارم که انگار همینجوری باز می شد!
romangram.com | @romangram_com