#گوتن_پارت_177

- مامان بزرگ یه بزار از خواب بیدار شی بعد غرغراتو از سر بگیر!

آرشان بود که این رو گفت. با لبخند گشادی داشت میومد سمتم؛ انگار خوشحال بود که نمی تونم دیگه از جام جم بخورم و مجبور نیست به در و دیوار قفل بزنه. البته به قول خودش!

بغض کردم؛ سرم رو به طرف مخالف چرخوندم ‌ و سرم رو تو بالش فشار دادم. نمی خواستم چشاشو ببینم‌. وقتی به چشماش خیره می شدم انگار کلا منو از برق می کشیدن، همون طوری بی حالت خیره اش می موندم انقد که یکی صدام کنه یا تکونم بده! همین مونده بود که مضحکه اش بشم.

هی به گچ پام فکر می کردم. حالا چطوری باید با این موجود مفلوک سفید رنگ دور پام زندگی می کردم؟ چطوری می رفتم دستشویی یا حموم؟

احتمالا از کپک زدن می مردم! تو روزنامه ها تیر می زدن: مرگ به علت کپک زدگی!

همون قاچاقچیا می کشتنم ابرومند تر بود!

سرم رو از رو بالش که برداشتم دیدم آرشان با ابروهای بالا رفته داره نگام می کنه.

با لحن خاصی که ازش بعید بود گفت:

- درد داری نفس؟

بغض مغرور تو گلوم قصد رفتن نداشت و صدام رو می خراشید:

- اینو از تو پای من در بیار.

هوفی کشید و باچشمایی که از حالت خنده حلال طوری شده بودن نگام کرد.


romangram.com | @romangram_com