#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_263
انقدر خوشحال شدم که پریدم و گونش وبوسیدم ، هستی خوشحال بود ، از اول هم
از سورنا خوشش اومده بود و حقا که پسر خوبیم بود ، آقا و با شخصیت.
بعد از کمی دور زدن و گشتن با بچه ها ؛رسوندمشون و به خونه رفتم ساعت 0شده
بود . چراغ ها هنوز روشن بود، دروباز کردم ، وارد خونه شدم صدای تلویزیون بلند
بود ولی از بین این صدای بلند صدای داد آرتام واضح به گوش
میرسید،
-چندبار بهت گفتم آتوسا دور آیناز و خط بکش ، بهت گفتم رابطه من و تو هیچ
ربطی به آیناز نداره فکر کردم داره با تلفن حرف میزنه واسم عادی شده بود ولی وقتی
صدای ظریف زنانه رو شنیدم کوپ کردم.
-ببین آرتام جان، اون زن هم ناخواسته وارد زندگی من و تو شده ، اگه میخوای بیشتر
از این صدمه نبینه ، طلاقش
بده
حرف آخرش بقدری پر از کینه و نفرت بود که بند بند وجودم لرزید، با قدم های لرزون
به سمت پذیرایی رفتم، شالش از سرش افتاده بود ، موهاش باز بود ، مانتوش هم
همینطور ، تاپ نازکی که تنش بود تا فیها خالدونش و به نمایش گذاشته بود .آرایش
غلیظی داشت ، سکوت آرتام روی اعصابم بود.
آتوسا دستش و رو بازو آرتام گذاشت و گفت:
-آرتام من عاشقتم ، ما میتونیم زندگیمون و از نو بسازیم ، میتونیم بچه...
انگشت آرتام که رو لب آتوسا قرار گرفت ، اونو وادار به سکوت کرد، چشمای
سرگردون آرتام به من افتاد ، منی که مثل آدم هایی که بیکس وتنها منتظرن ببینن
بقیه چه سرنوشتی رو واسشون رقم زدن.
آره چشمش به زنی افتاد که هنوز دختره، اون خونه ای که توش با یک زن غریبه
ایستاده هنوز مال منه ، این خونه حرمت داره ، تو این خونه نماز خونده میشه ،
حرمت داره لعنتیا.
ولی جواب من به نگاهش فقط سکوت و چشایی که از شب تاریک تر شده بود.
آتوسا رو کنار زد و با چشایی که تعجب و کمی ترس توش دیده میشد، به سمتم
اومد.
-آیناز باور کن اونطور...
romangram.com | @romangram_com