#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_264


دستم و به نشونه سکوت بلند کردم ، به سمتش رفتم ، لبخندی که نشوندهنده تمام
دردایی بود که کمرم و خم کرده بود بهش زدم و تمام بخشندگی و تواضع رو تو چشام
ریختم و گفتم:
-نیاز به توضیح نیست عزیزم من انقدر به تو اعتماد دارم که حتی اگه تو حالت دیگه
هم تو و با کس دیگه میدیدم...
سکوت کردم چون دروغ بود ، دروووووووووووغ
ادامه دادم:- مهمون تو مهمون منم هست ازشون پذیرایی کردی ؟
آتوسا که ساکت بود و با زیرکی مارو نگاه میکرد ، با حرف آخر من جا خورد و اخماش
و تو هم کشید:
-آره آرتام جون به نحو احسنت ازم پذیرایی کرد دیر اومدی عزیزم خیلی خوش
گذشت
هههه وقیح ، زن به کثافتی و وقیحی این ندیده بودم ، تو خونه من ، رو فرش من
ایستاده ، کنار شوهر من به من نگاه میکنه ، تو چشام زل میزنه و میگه شوهرم ،
عشقم ، کسی که وجودم به وجودش بنده از زنی غریبه ، از زنی وقیح استقبال و
پذیرایی کرده ، پذیراییش انقدر خوب بوده که مورد قبول زن پروو روبروم قرار گرفته.
صدای بلند آرتام لرزه به تن منی که میلرزید نه به تن زن کثیف روبروم انداخت:
-خفه شو آتوسا
و واقعا خفه شد ، با اشکایی که میدونستم اشک تمساحه کیفش و از رو مبل
برداشت و تنه ای به بدن لرزون من زد و از خونه بیرون رفت.
منتظر بودم مردم بره ، بره دنبال زنی که شوهرم و آرتام جان خطاب کرده بود ولی
نرفت، موند و بهم با پریشونی نگاه کرد:
-آیناز من...
فقط نگاش کردم ، قدم به قدم بهش نزدیک شدم ، بغض داشت خفم میکرد و
چشمه اشکم خشکیده بود، دستم و رو قفسه سینش گذاشتم ، تعجب کرد خیلی
ولی من زندگیم شده بود علامت تعجب.

-من هنوز سر شرطم هستم ، و فقط 8ماه به پایان مونده ، یادت که نرفته عید بود تو
شمال ، روی اون نیمکت باهم قرار گذاشتیم که قمار کنیم سر زندگیمون ، سر شرط

romangram.com | @romangram_com