#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_262
قبول کرده که عاشقم شده؟ یعنی...
-اوه خانوم خانوما نمیگی چرا مارو از خانه و کاشانه جدا کردی؟ به سمت تران
برگشتم
-شما به دیدزدنتو ادامه بدین
هستی و یاسی زدن زیر خنده ، بعد کمی شوخی شروع کردم، از قرار تو کافی شاپ از
همه براشون گفتم، بچه ها عصبی شده بودن ولی به حرفام گوش میکردن ، بغض
داشتم ولی نذاشتم بریزن.
بعد از اینکه حرفام تموم شد ، چند لحظه به سکوت گذشت تا اینکه تران گفت:
-من یک پیشنهاد دارم
همه با استفهام نگاش کردیم گه گفت:
-آیناز باید بری سراغ سهیل گیج نگاش کردم که هستی ادامه داد:
-آره اون آتوسارو از همه بهتر میشناسه . بهترین کسیه که میتونه کمک کنه با
ناراحتی گفتم:
-ولی اون مریضه، از وقتی آتوسا ، بهش خیانت کرده تو تیمارستان بستری شده.
تران و هستی با ناراحتی آهی کشیدن که یاسی گفت:
-ولی میشه یک کاریش کرد:
باکمک دخترخاله یاسی تونستیم آدرس سهیل و پیدا کنیم ، خوبیش این بود که
دکترش از دوستای دخترخاله یاسی بود و میگفت شاید یک تلنگر بتونه حال سهیل
و خوب کنه هنوز شک داشتم ولی با دلگرمی بچه ها قرار شد فردا صبح به دیدن
سهیل برم.
هستی:
-راستی بچه ها ، واسم خواستگار اومد پریشب
-واقعا کی؟
-اگه بگم تعجب میکنی
-حالا تو بگو
سرش و پایین انداخت و گونه هاش سرخ شد:
-سورنا
هرسه باهم گفتیم درووووووغ؟
romangram.com | @romangram_com