#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_261

از اتاق خارج شدم داشت چایی میخورد چشش که به من افتاد ، گیر کرد به گلوش و
شروع کرد به سرفه کردن با ترس به سمتش رفتم و زدم پشتش ، حالش که جا اومد
با استفهام نگام کرد:
-جایی تشریف میبرین؟
-نه په الکی تو خونه لباس بیرون پوشیدم بدون هیچ لبخندی ادامه داد:
-خوب کجا به سلامتی
-خونه آقا شجاع

انگار کلافه شده بود که با اخم گفت:
-قیافم به کسایی میخوره که قصد مزاح دارن؟
اوه اوه این یعنی شوهر عزیزم سگ شده و نمیشه جلوش شیرین بازی درآورد -با
هستی و یاسی و تران قراره بریم پارک کمی فکر کرد: -کدوم پارک:
-پارک.... ، حالا اجازه مرخصی میدین؟
دستمالی کشید و رژم و کمی کم کرد ، با اخم بهش نگاه کردم که خندید و گفت:
-آخه تو با اون لبای خوشگلت چه احتیاجی به این مواد شیمیایی داری؟؟
خوب...خوب این تقریبا یک تعریف بود... خوشحال از روی مبل بلند شدم:
-باشه بابا جون ، کار نداری؟
-اگه ...اگه بخوای میتونی ماشینم وببری
جیغی کشیدم و پریدم یک بوس توپش کردم که خنده بلندی کرد ،از ش خدافظی
کردم و به سمت در حرکت کردم که صداش و آروم شنیدم:
-فک کنم این ماشین که هیچ باید کل زندگیمو به نامت کنم.
باخوشحالی پشت ماشین خوشگلش نشستم وداد زدم:
-پیش به سوی عشق و حال
------------------------------
تو پارک ، رو نیمکت نشسته بودیم، تران چیپس میخورد و به پسرایی که روی نیمکت
روبرو نشسته بودن نگاه میکرد، یاسی و هستی درباره دانشگاه بحث میکرد منم هنوز
تو کف حرف آخرش مونده بودم
منظورش از اینکه گفت :ماشین که هیچ باید کل زندگیم و به نامت کنم چی بود ،
یعنی ممکنه منظورش این باشه که یکجورایی اعتراف کرده که شرطو باخته؟ یعنی

romangram.com | @romangram_com