#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_235

بغض گلوم و گرفته بود ، تران آبمیوه ای به سمتم گرفت که باهاش بغضم و قورت
دادم.
هر 8نفر ساکت بودن اونا هم ناراحت و عصبی بودن ولی حسشون یک دهم حال
من هم نبود.
هستی با عصبانیت داد زد:
- غلط کرده زنیکه بیشعور به چه جرعتی به خونت زنگ زده فک کرده جای کثافت
کاریه ، اون شوهر بی غیرتت هم اگه یکم شعور داشت میفهمید بهتر از تو هیچ جا
نمیتونه پیدا کنه.
هر 8تاشون سعی میکردن آرومم کنن ولی تازه بغضم سر باز کرده بود.
ناهار و با بچه ها گذروندم ، سعی میکردن با شوخی و خنده من و از این حال در
بیارن . آخرم بهم قول دادن که کمکم کنن.
ته دلم کمی قرص شد.
شام و با بچه ها گذرونده بودم ساعتای 80بود که رسیدم خونه ، بر خلاف همیشه
ماشینش بود ، با تعجب بالا رفتم .
در و باز کردم. رو مبل نشسته بود و فیلم میدید ، سلام کردم ، که سرد تر از روزای
نحسم جواب داد .
به اتاق رفتم ، بعد از عوض کردن لباسم آهنگی گذاشتم و زیاد کردم تا خودم و شاد
نشون بدم و حرص بدم آرتامو.
دنیای من تویی ، دنیای تو کیه؟ حقیقت و بگو، حست به من چیه؟ احساس میکنم ،
دوری از عشق من حرفای قلب تو ، راحت به من بزن
با آهنگ داد میزدم و همخونی میکردم ، همزمان پرده رو هم کنار زدم تا نور به اتاقم
بیاد. میدونستم آرتام روی این پرده کنار رفته و آواز خوندنای من حساسیت داره...

غروب رفتنت، قلبم و پس بده یک یادگار ازت، هرچی که هست بده دلم گرفت ازت ،
راهم و سد نکن بذار برم بهشت، دوباره بد نکن
جلو آینه ژست گرفته بودم و میخوندم تقریبا زده بودم به سیم آخر فهمیدم از نگات،
از نوع گریه هات یکی بجز خودم، عزیز شده برات تو زندگی تو، انگار یک عابرم
میگی دوسم داری، منم دوستتتتتتتتتتتتتت دارم
در باز شد و آرتام با پوزخند معروفش دست به سینه به دیوار تکیه زد، با نگاه بی

romangram.com | @romangram_com