#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_233


سرش رو پام گذاشت و بهم خیره شد ، منم نگاهش میکردم ، لباش تکون میخورد که
چیزی بگه:
-آیناز ... من...
زنگ گوشیش باعث شد حرفش و نیمه تموم بذاره ، پوفی کرد و از جاش بلند شد
گوشیش و از رو اپن برداشت و جواب داد:
-جانم؟؟
-....
در حالی که بهم نگاه میکرد ادامه داد:
-هنوز راه نیفتادم ، تو حاضری؟؟؟
-....
-باشه الان میام .
گوشی رو قطع کرد ولی بازم شک من باقی بود که پشت این تلفن کی بود؟؟؟ دقیقا 8
ساعته 58دقیقه بود که رفته ومن روی همون مبل نشسته باقی مونده بودم.
الان کجاست با کی ؟؟ چرا وقتی که فک میکنم میتونم بدستش بیارم یک مشکل
باید ایجاد بشه.
از جام بلند شدم موهام و باز کردم و رو تختم دراز کشیدم .
--------
-نمیدونم یاسی باید چیکار کنم ؟ برم شرکت بابام یا آرتام یا رایان
یاسی درحالی که لیوان شکلات داغش و تو دستش فشار میداد با بیخیالی جواب
داد:
-حالا خوبه تو این همه جا واسه رفتن داری منه بدبخت چی ؟؟؟؟؟؟؟
-تو که مثل کشی هرجا باشم تو هم هستی دیگه .
پشت چشمی نازک کرد:
-بابا 8ماه از وقتی که استاد گفته گذشته تو هنوز به آرتام نگفتی خوب مسلما اگه
بری به بابات بگی میگه برو پیش شوهرت ، اگه هم بری رایان که بازم چون با آرتام
رقیبن میفهمه و قاطی میکنه.

خودم به این موضوع خیلی فکر کرده بودم ولی مشکلم این بود که نمیتونستم ازش

romangram.com | @romangram_com