#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_225

ولی دوییدن مردی رو دیدم که به سمتمون میومد ، مردی که آشنا بود و دیگه هیچی
نفهمیدم.
----------------------- آرتام :
انقدر عصبی بودم که با مشت و لگد به جون دو تا کثافت که حالا از درد ناله میکردن
افتاده بودم ، مشتم بالا آوردم تا به صورت یکیشون پایی بیارم که دستم گرفته شد ،
با عصبانیت به سمتش برگشتم که با دیدن رایان یکی از دوستا و رقیبای شرکتم
دستم و پایین آوردم:
-چیکار داری میکنی آرتام ؟؟؟؟؟
با عصبانیت سرش داد زدم:
-ولم کن رایان این عوضیا باید بفهمن به ناموس من چشم داشتن یعنی چی؟
نگاهش عوض شد کلافه شد و کمی عصبی ولی من دلیل این تغییر حالتش و درک
نمیکردم ، با چشم دنبال آیناز گشتم که دیدم کنار نیمکت از حال رفته ، با چشای
گرد شده بهش نگاه کردم و به سمتش دویدم . بدنش یخ کرده بود و میلرزید ، بغلش
کردم و به سمت ماشینم دویدم ، که رایان به سمتم اومد تو بشین پیشش من
میرونم، سوییچ هارو بهش دادم و عقب نشستم و آرناز و تو بغلم گرفتم . رایان با
سرعت میروند.
آیناز داشت تو تب میسوخت و من هیچ کاری از دستم برنمیومد ، زنم داشت تشنج
میکرد و من فقط عصبی بودم .
داد میزدم:
-سریع برو

ولی رایان حرف نمیزد و فقط گاز میداد . تو بغلم فشارش میدادم . لباش کبود شدم
بود و صورتش سفید و بی حال ، لبام و رو پیشونیش گذاشتم و بوسه ای روی
پیشونیش گذاشتم ، سرم و بالا بردم و نگام تو نگاه رایان افتاد که با حال غریبی نگام
میکرد ، دلیلش و نمیدونستم فقط ناخداگاه اخم رو پیشونیم نشست ، رایان نگاهش
و ازم گرفت .
کنار بیمارستان نگه داشت سریع بغلش کردم و به سمت بیمارستان دوییدم ، سر
همه پرستارا داد میزدم و کمک میخواستم . بالاخره دکتر بالا سرش اومد ، دستور داد
لباساش و عوض کنن . پرستار در حالی که لباس بیمارستان دستش بود به سمتم

romangram.com | @romangram_com