#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_224

هیچ ترسی رو حتی با وجود تنها بودن توی خیابون خلوت رو بروم با دو تاپسر که
قیافه هاشون داد میزد چیکاره ان، به دلم راه نمیداد.
پسری که قسمت شاگرد نشسته بود از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد با ترس
بهش نگاه کردم که لبخند کریهش و به تجدید کرد ، از کی انقدر ترسو شدم من
هنوزم همون دخترم آیناز رادش ، کنارم چسبیده به من نشست ، خودم و جمع و
جور کردم و به نرده های کنارم چسبیدم:
-گمشو اونور
-اوه، عزیزم با ادب باش از همیچین خانوم با کمالاتی بعیده همیچن حرف زدنی از
جام بلند شدم که دستم و گرفت ، با نفرت دستم و از دستش بیرون کشیدم:
-دست کثیفت و به من نزن
قدمی برداشتم که قطره ای بارون رو گونم ریخت، داشت بارون میومد ، قدم دیگه ای
برداشتم ولی آرتام بهم گفت از جام تکون نخوردم
نا خدا گاه سرجام ایستادم ، پسر نزدیک شد:
-آخی عزیزم پشیمون شدی؟ قول میدم به هر دو مون خوش بگذره بارون شدت
گرفت و من هر لحظه سستی بدنم بیشتر میشد ،
-آره قول بده که اومدم بهمون خوش بگذره
با آرامش به آرتام نگاه کردم که با اخمای تو همش به پسر نگاه میکرد .
پسر:
-اوه ، شما کی باشی؟؟؟ برادران نیرو انتظامی ؟ زرو ؟ اسپایدر من؟؟؟ آرتام پوزخندی
زد:
-عزرائیل
پسر تکونی خورد به من نگاه کردم:
-خوشگلم بیا بریم که دیرمون شد

هنوز حرفش تموم نشده بود که مشتی به دهنش خورد و پخش زمین شد ، بارون
مثل شلاقی به سر و صورتم ضربه میزد ، اشکام با بارون مخلوط شده بود.
مشت های آرتام رو صورت پسر پایی میومد ، پسر دیگه با قفل فرمون به آرتام
نزدیک شد ، آرتام با یک حرکت دستش و پیچوند ، هر دو رو به قصد کشتن میزد ،
کم کم پاهام سست شد و رو زمین نشستم ، چشام تار شد ، دستم ، چشمام تار بود

romangram.com | @romangram_com