#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_223
صفحه گوشیم روشن میشد ، اسمش ، تصویرش ، همه چیزش و میخواستم ولی این
مرد هم با من بد کرد ، این به اصطلاح شوهر هم دیر میفهمه که باید شوهر باشه.
چند تا زنگ خورد و خاموش شد ، روی سکوی ایستگاه اتوبوس نشستم و به خیابون
خلوتی که هر چند دقیقه یکبار یک عابری یا ماشینی رد میشد خیره شدم.
دوباره گوشیم زنگ خورد دوباره عکس مرد مغروری که با نگاهش میخواد برتری
خودش و به تمام عالم ثابت کنه و دوباره اسمی که هرچند فقط 4حرفه ولی لرزشی
در قلبم ایجاد میکنه.
دستم روی صفحه کشیدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم:
صدای نفس های اون و سکوت من ، چرا حرف نمیزنه بالاخره سکوتش و شکست:
-کجایی؟ تو که امروز تا 80کلاس داشتی الان ساعت 6
-تو خیابون
با دادش گوشی رو از گوشم فاصله دادم
-خیابووووووووووووووووون ؟؟؟ سر ظهر ؟ بدون ماشین ؟ این از کجا فهمید بدون
ماشینم ؟ انگار ذهنم و خوند که ادامه داد:
-ساعت ، 88دوستت ماشین و آورد خونه .
چقدر زود اومده خونه
-کدوم خیابونی ؟؟ سر ظهر وقته تنها بیرون موندنه ؟ هنوز این چیزای کوچیکم
نمیدونی تو....
نفس عمیقی کشید و من خیره به النترا مشکی که 6تا پسر با صدای آهنگ بلند
قصد سوار کردن من و داشتن -این... تین صدای کدوم احمقیه ، آیناز به مولا اگه
دستم بهت برسه کشتمت کدوم گوری آدرس بده ؟؟؟ صدای پسر بلند شد:
-خانومی تنها منتظر اتوبوسی ؟؟؟ عزیزم بیا خودم برسونمت صدای داد آرتام با
بلندی آهنگ قاطی شد:
-با تو ام بگوووووووو کجایییییی؟ از جات تکون بخوری کشتمت با لرزش گفتم:
-خیابون.....
-وا میستی همونجا اصلا بهشون نگاه هم نمیکنی فهمیدییییییییییی؟؟
-آ..ره
گوشی رو قطع کرد ولی ترس من بیشتر شد ، انگار همون صدای آرامش داشت که
romangram.com | @romangram_com