#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_222

حرفش و ادامه نداد ، چند وقتی بود میخواستم باهاتون درموردش حرف بزنم ولی
شما به هر نحوی من و کنار زدید الانم احساس میکنم داره دیر میشه واسه همین...

من که گیج شده بودم با دهن باز منتظر بهش خیره شده بودم ، وقتی دید سرگردون
بهش نگاه میکنم لبش و تر کرد و یکم به جلو متمایل شد و گفت:
-آیناز خانوم میخواستم اگه اجازه بدید ... واسه ...واسه خواستگاری با خانواده
برسیم خدمتتون
من که تو شک بودم با حرف آخرش دلم پیچ خورد و حالت تهوع گرفتم ، سریع از
جام بلند شدم و به سمت دستشویی دوییدم و تا تونستم عوق زدم.
به دیوار تکیه دادم ،چطور ممکنه یعنی نفهمیده من ازدواج کردم ؟؟ حلقم و ندیده؟؟
ابروهام و موی رنگ شدم و؟؟ وای خدااا ، حالا چجوری بگم بهش ؟
از دستشویی خارج شدم کنار در ایستاده بود نگاهش نگران بود و تو دستش کیفم
بود.
بدون هیچ حرفی از کافی شاپ خارج شدیم . سکوت فقط سکوت ، نه اون قصد
شکستن این سکوت که از هر حرفی واضح تر بود ، بعد از چند دقیقه سکوت
وشکست:
-کجا ببرمتون ؟ میشه آدرس بدید؟ با صدایی که میلرزید گفتم:
-ممنون همینجا پیاده میشم.
ماشین و گناری نگه داشت:
-هرجور راحتین
وا من حالا یک چیزی گفتم ، چقدر سریع قبول کرد ، سر ظهر من کجا برم ؟ ماشینم
که دست یاسی از ماشین پیاده شدم، با تشکر خشک و خالی از ماشین فاصله
گرفتم که صدام کرد برگشتم طرفش:
-گوشیتون زنگ خورد چک کنین ، ممنون که وقتتون و به من دادید ، خدانگهدار
مثل جت دور شد ، انگار که تو اون خیابون خلوت اصلا نبوده ماشینی ، نبوده پسری
که خیلی دیر تصمیم گرفته به یک زنی که هر چند دختره هنوز ،پیشنهاد ازدواج بده
. خدایا

صدای گوشیم بلند شد، تصویر آرتام که از رو عکس عروسیمون برداشته بودم ، رو

romangram.com | @romangram_com