#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_221

امروز پنجشنبه بود آرتام واسه ناهار میومد ، خیرات سرم فکر پیش کردم یک غذایی
بذارم جلوش و خودم و نشون بدم.
انگار میترسید پشیمون بشم که سریع سرش و تکون داد و قبول کرد .ماشینم و دم
دانشگاه گذاشتم ، کلیدش و به یاسی دادم که با ماشینم برگرده.

با ماشین خوشگل و اسپرتش به سمت کافی شاپ سیب رفتیم .
هردو پشت میز نشسته بودیم و من فقط به ساعتم نگاه میکردم ، به اطرافم نگاه
کردم که کسی آشنا نباشه ، انگار میترسیدم ، خیلی هم میترسیدم .
بالاخره شروع کرد:
-ببینید آیناز خانوم من شمارو از روز اولی که وارد دانشگاه شدید دیدم ، اون روز شما
انقدر هول بودید و استرس داشتید که وقتی ماشینتون و پارک دوبل کردید به سپر
ماشینم زدید ، سریع از ماشینتون پیاده شدید و به اطرافتون نگاه کردید که کسی
ندیده باشه ، عینکتون و برداشتید و به سپر ماشینم دست کشیدید . ولی با اینکه
چیزی نشده بود ، شماره پدرتون و گذاشتید و نوشته ای گذاشتید...
با دقت به حرفاش گوش میکردم و هر لحظه متعجب تر میشدم...
-----------------
اون روز با خودم گفتم یک دختر سال اولی چطور جرعت کرده به ماشین من بزنه ،
یکی از دوستام وقتی عصبانیت من و دید گفت ، شاید این دختره تو رو میشناسه و
از دستی زده به ماشینت تا شمارش و برات بذاره.
با این حرفش لبخندی رو لبم اومد و تصمیم گرفت سرکارت بذارم ، فرداش شماره ای
که برام گذاشته بودی که من فکرش و هم نمیکردم شماره باباتون باشه رو دادم به
یکی از بچه های شیطون کلاس ، اول اس داد ولی جوابی نیومد ، بعدش زنگ زد ،
بعد 6بار بوق خوردن صدای یک مرد پیچید تو گوشی ، تازه فهمیدم نه این دختر
فرق داره .
نفسی تازه کرد و به فنجون های روی میز خیره شد:
روز بعد وقتی دیدمت که با 8تا دوستات رو نیمکت دانشگاه نشسته بودی و
میخندیدی، سنگین میخندیدی ، خانومانه راه میرفتی ، حرف میزدی ، به پسری نگاه
نمیکردی ، دور وبر من دخترایی بودن که به هر نحوی دوست داشتن جلب توجه کنن
، ولی...

romangram.com | @romangram_com