#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_220

و در لحظه آخر که داشت در بسته میشد و اون پشت در مونده بود گفتم:
-خود درگیر بدبخت ، بگو غلط کردم دستم روت بلند شد تو آینه بوسی واسه خودم
فرستادم.
چند روز بعد ، صبح زود بیدار شدم ، کلاس داشتم ، مانتو سرمه ای ، مقنعه مشکی
و شلوار راسته مشکی با کفش سرمه ای اسپورت پوشیدم و کیف مشکیم و برداشتم
. صبحانه ی سریعی خوردم و قبل از آرتام از خونه بیرون زدم .

بعد از پارک کردن ماشینم ، با سرعت به سمت دانشکده راه افتادم، تو راه رایان و سه
تا دیگه دوستای خوشتیپ شو دیدم که دم دانشکده مهندسی ایستاده بودن ، با
دیدن من سری تکون داد که منمآروم سری تکون دادم .
خسته از 5ساعت کلاس طاقت فرسا با استاد مومنی ، خودمو رو اولین نیمکت پرت
کردم .
با ویبره گوشیم سریع انسر و زدم:
یاسی:
-آینازی تو برو من دفتر کار دارم.
-اکی بای
از رو نیمکت بلند شدم وسلانه سلانه به سمت در دانشگاه راه افتادم . رایان به
سمتم اومد:
-سلام خانوم رادش خوبید؟
-سلام ممنون شما خوبین؟
-ببخشید میتونم چند دقیقه ای وقتتون و بگیرم ؟؟؟ یکی از ابروم هامو بالا انداختم:
-میتونم بپرسم چه حرفی باقی مونده؟
کلافه دستی توموهاش کشید ، دقیقا مثل آرتام ، لبخند کوچیکی رو لبم اومد، با
دیدن لبخندم انگار اعتماد به نفس گرفته باشه گفت:
-این حرف با تموم حرفایی که میخوام بزنم فرق داره ، از همه با ارزش تره . خواهش
میکنم آیناز خانوم نذارین دیر
بشه
با سردرگمی نگاش کردم ، سری تکون دادم و موافقت کردم:
-باشه ، فقط سریع تر اگه میشه چون من باید سریع برم خونه

romangram.com | @romangram_com