#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_217

با اخم در حالی که به وراجیای مهیا گوش میداد ، من و ایمان و زیر نظر داشت،
چشمام و باریک کردم و با تنفر نگاش کردم ، که رنگ چشاش تعجب گرفت ، رو مو
به سمت ایمان کردم .
لبخندی همراه با ناز دخترانونه به حرکاتم دادم تا خوب آرتام و بسوزونم -نه یک زنگی
نه یک تماسی ، یادت رفته قول داده بودی هوام و داشته باشی.
خنده ای کرد:
-نه شیطون پس حرفام و یادته لبام و کج کردم:
-معلومه که یادمه ، تو قول دادی مثل داداشم پشتم باشی با لبخند نگام کرد ، آروم
گفت:
-حیف که نسیب من نشدی. ..
لبخند کجی زدم و خیاری پوست کردم و به سمتش گرفتم:
-بیا داداشی
لبخندی زد و دستشو به سمت خیار برد ، که قبل از اینکه بگیردش دست دیگه ای
به سمتش رفت ، و خیار و از دستم قاپید

با تعجب به آرتام که با خونسردی به ما زل زده بود نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم
و به ایمان نگاه کردم که چشاش و ریز کرده بود.
-پسر عمو میشه بشینم جای خانومم؟؟؟؟
با لحن محکم و کمی توهین آمیزش ، ایمان سریع بلند شد:
-البته آرتام جان اینم خانوم شما
چشمکی به من زد و به سمت آشپزخونه رفت:
-عمهههههه این شام ما چیشد مردیم از گشنگی
-خوش گذشت ؟؟؟
جوابش و ندادم که من و بلند کرد و رو مبل دونفره نشوند و خودش و بهم چسبوند و
دستش و دور شونم انداخت ، خودم و جمع و جور کردم:
-بکش کنار خفه شدم خنده ای کرد:
-خفه شدی ؟؟؟در آینده پس فک کنم کاملا خفه شی بمیری دیگه از بی ادبیش ، به
بازوش زدم و ویشگونی ازش گرفتم که خندش بلند شد.
-------------------------------

romangram.com | @romangram_com