#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_218
تا آخر مهمونی آرتام از کنارم تکون نخورد ، از دستش حرص میخوردم و اون بیشتر
کیف میکرد ، موقع شام تو یک ظرف یک عالمه غذا ریخت و گذاشت جلوم ، منم
اومدم شوهر نازنینم و ضایع نکنم که خودم ضایع شدم:
-وای عزیزم چرا اینهمه غذا واسم کشیدی مگه من چقدر میتونم غذا بخورم.
با این حرفم مهیا زد زیر خنده ولی ایمان با اخم به بشقاب من نگاه میکرد.
مهیا:-آخی عزیزم تاحالا تو یک ظرف غذا نخوردین که فک کردی همش و واسه تو
ریخته؟؟؟ اول با چشای گرد شده بعد با عصبانیت به غذا نگاه کردم ، فرزانه جون که
جو و سنگین دید گفت:
-الهی قربون عروس گلم بشم که انقدر با حجب و حیا ، اشکال نداره مادر خجالت
نکش.
با این حرف فرزانه جون بقیه هم به من اصرار کردن که تو یک ظرف باهاش غذا
بخورم، اه بدم میاد از این جلف بازیا ، یعنی چی خوب غذایی که من بخورم دهنی
میشه مال اونم همینطور، صورتم و جمع کردم و لگد محکمی از زیر به پاش زدم که
صورتش جمع شد .
به هر بدبختی بود فقط از کنار ظرف 6لقمه ای خوردم و کنار کشیدم که باز این مهیا
که احساس خوش مزگی میکرد مثل جسد پرید وسط و گفت:
-آخی آیناز چرا انقدر کم میخوری ؟؟ گرچه منم اگه هیکلی مثل تو داشتم همین
یکذره رو هم نمیخوردم.
با حرص نگاش کردم اومدم چیزی بگم که دستای آرتام دور شونم حلقه شد و گفت:
-این حرفا چیه مهیا ؟ ، آیناز من انقدر خوش هیکل هست که نیاز به این قرتی بازیا
نداشته باشه.
لبخندی رو لبم اومد و خودم و بیشتر تو بغلش جا دادم که باعث شلیک خنده آرتینا
و آرتام و بابا جون شد .
حدود ساعت 8بود که قصد رفتن کردیم . بعد از خدافظی به طرف ماشینش رفتیم از
خستگی رو به موت بودم .
سریع پریدم رو صندلی و چشمام و بستم ، اگه خوش مزگیای این مهیا لوس و
مسخره بازیا آرتام و دل دردای من و کنار بذاریم شب خوبی بود.
ملایم رانندگی میکرد ، با اینکه خسته بودم ولی خوابم نمیبرد فقط به صدای آهنگی
romangram.com | @romangram_com