#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_216

تازه فهمیدم چه غلطی کرده عصبی مشتم و گره کردم و به سمت صورتش بردم که رو
هوا گرفت و فشار داد کم نیاوردم گفتم:
-نفهم بلد نیستی مثل آدم ترمز بزنی ، مریضی؟؟؟ گرچه سوال نداره کاملا مشخصه
روان پریش بدبخت مشتم و بیشتر فشار داد که از درد یک چشم کمی بسته شد:
-اولا که هرچی فحش دادی به خودت دوما انقدر خوابت سنگینه که حوصله نداشتم
سه ساعت با خواهش و التماس بیدارت کنم ، سوما رسیدیم
خنده ای کرد و بعد از مکث دستم و رها کرد که چون توقع نداشتم محکم خورد به
ترمز دستی و آخم در اومد .
بدون توجه به من از ماشین پیاده شد و به سمت خونه عمش راه افتاد ، چشمام و
بستم چند تا نفس عمیق کشیدم خودم وتو آینه نگاه کردم رژم و تجدید کردم ،
چتریام و مرتب کردم . از ماشین پیاده شدم وبه سمتش که با حرص کنار خونه
ایستاده بود و من و نگام میکرد، چشم غره ای رفتم و تنه ای بهش زدم و از کنارش
گذاشتم.
نیم ساعتی بود رو مبل یک نفره تنها نشسته بودم و دل و قلوه دادن مهیا جوووونو با
شوهر عزیزم میدیدم و با لبخند خوشگلی حرص میخوردم ولی جیک نمیزدم ، سردرد
شدید بودم دل و کمرم هم بدتر درد میکرد .

آرتینا و مهرنوش در حال حرف زدن بودن ، ساسان درحال حرف زدن با بابا جون و
پدرش بود . سیامک هم با گوشیش ور میرفت.
-تو فکری آیناز خانوم
باصدای ایمان با لبخند به سمتش برگشتم ، مثل همیشه خوشتیپ ، موهاش و مدل
جدیدی بالا داده بود ، پوستش تیره تر شده بود.
-نه همینجام ، خوش گذشت کیش ؟؟؟ خیلی وقته ندیدمت
لبخند خوشگلی زد و چونشو به دستش تکیه داد و سرش و کمی خم کرد و با لحن با
مزه ای گفت:
-نمیخوای که بگی دلت واسم تنگ شده پشت چشمی نازک کردم وبا ناز گفتم:
-چه خودشم تحویل میگیره نخیرم ، فقط یکریزه...
با دستم مقدار کمی رو نشون دادم و چشمم و گردوندم که چشم تو چشم آرتام شدم
.

romangram.com | @romangram_com