#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_195

-کارت و بگو خسته ام
-باشه بابا میای بریم بیرون دلم گرفته
یکم فکر کردم فکر خوبی بود منم از این حال و هوای مزخرف درمیومدم .
-باشه تا یک ساعت دیگه جای خونتونم ، تران که گرگان نه؟؟؟
-آره تازه رفتن . یاسی هم با خواهرش رفته شمال
-باشه فعلا
خودم و تو آینه نگاه کردم مثل همیشه بعد از گریه چشام قرمز قرمز بود .
صورتم و شستم و بعد از پوشیدن ، شلوار کتون پوست پیازی ، مانتو مشکی، شال
یاسی مشکی، کیف مشکی و کفش پاشنه 1سانت مشکی. جلوی میز نشستم و
مشغول آرایش شدم و به این فکر میکردم که آرتام کجاست ؟؟ ریمل مشکی، خط
چشم باریک ، کرم برنز ، رژ مات مسی ، رژ گونه مسی .
از در خارج شدم ، با چشم دنبالش گشتم که روی کاناپه دیدیمش ، خواب بود با
همون نیم تنه لخت، ساعد دستش روی چشاش بود و پاهاش و دراز کش روی هم
انداخته بود .به اتاق برگشتم و ملافه نازکی برداشتم . دوباره به سمتش رفتم و آروم
ملافه رو روش کشیدم ، تکونی خورد . دستم و به سمت موهاش بردم و آروم مرتب
کردم. چرا این کارو کردی؟؟؟؟ چرا زیر قولت زدی ؟؟؟ اگه همچین اتفاقی میفتد من
دیگه برات هیچ ارزشی نداشتم . چطور تونستی ؟؟؟؟ امروز واقعا ازت ترسیدم .
دستم و عقب کشیدم و به سمت در حرکت کردم ، هنوز دو قدم بیشت نرفته بودم
که با صداش سر جام میخکوب شدم .
-کجا؟؟؟
از جاش بلند شد و به سمتم اومد ، نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم ،
نگاهش بازم مغرور بازم سرد و بازم تمام حس هایی که من ازش بیزارم
-به خودم مربوطه
دست به سینه شد، پوزخندی زد، - واقعا جالبه

به هم نزدیکتر شد ، و دستش و به سمت موهای جلو سرم برد و اون هارو زیر روسری
پوشوند . ملایم تر گفت:
-نگفتی کجا میری ؟؟؟
دقیق نگام میکرد ، اگه نمیگفتم ، نمیذاشت برم -با هستی میخوایم بریم بیرون ...

romangram.com | @romangram_com