#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_189

دیزاین شده بود . میوه برداشتم و همینطور که در حال خوردن بودم به اتاقا سر زدم
،شب و تو اتاق مهمون خوابیده ، تخت بهم ریخته بود ، تخت ومرتب کردم ، تا ظهر
سر خودم وگرم کردم تا یادم اومد وقت ناهاره ، هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که
صدای آیفون اومد ، موهامو پست گوشم دادم و به تصویر مامانم توی آیفون نگاه
کردم ، انقدر هول کرده بودم که با سرعت در و باز کردم پریدم تو اتاق ، رو صورتم
لوازم آرایش و خالی کردم ، تخت و مرتب کردم و پریدم بیرون .
-سلاااااااااااااام مامی جوووووووووونم
مامانم با لبخند دستش و باز کرد و من و تو بغلش گرفت.
-سلاااااااام امید زندگی من
من و از بغلش بیرون آورد و با دقت به صورتم نگاه کرد:
-درد نداری مامانی؟؟؟ حالت خوبه؟؟ آرتام کو پس؟؟ سرخ شدم ، اخمی کردم:
-خوب خوبم مامان ، درد واسه چی . آرتام نمیدونست شما غذا میارین الان رفت غذا
بگیره از دروغ خودم دو تا شاخ در آوردم .

مامانم همینطور که به سمت آشپزخونه میرفت تا غذایی که واسمون آورده رو رو میز
بچینه گفت:
-پس یک زنگ به آرتام بزن غذا نگیره دیگه
-با...باشه
سریع شمارش و گرفتم، صدای خستش تو گوشی پچید:
-بله؟
-سلام عزیزم خوبی؟
فک کنم کپ کرد چون هیچ صدایی ازش نمیومد ، حتی صدای نفس هاشم قطع شد
-الو آرتام
-تویی آیناز؟
-آره عزیزم خوبی؟؟ میخواستم بگم نمیخواد زحمت بکشی غذا بگیری ، مامان غذا
آورده.
چند لحظه ساکت شد:
-افسانه جون اونجاست؟
-آره عزیزم

romangram.com | @romangram_com