#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_190

-آها پس جلو افسانه جون من عزیزت و جونت هستم لبخندی از صدای شیطونش
رو لبم اومد
-پس چی گلم؟
از شیطنت من خنده بلندی کرد:
-اکی من نزدیک خونم سلام برسون خانومم فعلا
چند ثانیه ای میشد تلفن قطع شده بود ، ولی شیرینی خانومم گفتنشش هنوز تو
قلبم مونده بود ، نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو گذاشتم . مامانم با شیطنت و
خنده نگام میکرد.
به اصرار مامان لباسم با دامن لی کوتاه ، تاپ یقه 1آبی که خیلی باز بود عوض
کردم ، موهام و که رنگش خیلی به صورتم میومد و آزاد دورم ریختم . آرایش کاملی
هم کردم ، صندل های آبی آسمونی هم تیپم و کامل کرد .

با صدای زنگ به استقبالش رفتم . دم در منتظرش بودم، سرش پایین بود از
آسانسور خارج شد ، سرش و از پایین بالا آورد و روی صورتم مکث کرد ، جز به جز
صورتم و چشم چرخوند تا روی چشام مکث کرد . قدمی جلو گذاشت ، سرش و دم
گوشم آورد:
-به به میبینم که واسه افسانه جون خوشگل کردی ، بگیم از این به بعد افسانه جون
بیاد .
چشم و ابرویی اومدم و جلوتر ازش راه افتادم
بعد از احوال پرسی بامامانم به اتاق رفت تا لباسش و عوض کنه.
مامانم از همه میگفت ، از مهمونی دیشب از اینکه همه از خوشگلیم تعریف
میکردن ، دخترای فامیل چشاشون رو آرتام بوده و مادرایی که بعضی ها با حسرت و
بعضی ها با غیض نگام میکردن .
-وا مامان معلومه باید حسرت بخورن چون همچین جیگری رو از دست دادن ، لیاقت
میخواد من عروسشون میشدم
. بعدشم شما اشتباه دیدین ، با غیض به آرتام نگاه میکردن خنده ای کردم و ادامه
دادم:
-میدونین واسه چی؟؟؟ چون به تیپ و قیافه آرتام نگاه میکردن هی با خودشون
میگفتن پسرای ما که خیلی سرتر از این پسره ان . هی حسرت میخوردن.

romangram.com | @romangram_com