#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_153


ستاره محو تماشای اطراف بود که به در ورودی رسیدند. با ورود به ساختمان به یکباره حجم زیادی از گرما و سر و صدا به صورتش خورد. سالن بزرگ ساختمان مملو از دختران و پسرانی بود که عده ای در حال رقص بودند و عده ای گوشه ای نشسته بودندو با هم حرف می زدند یا از خود پذیرایی می کردند.

بعد ازسلام واحوالپرسی با حامد و عده ای از دوستانش به اتاقی در طبقه بالا رفتند و مانتوهای خود را درآوردند. بعد از بازگشت به سالن ستاره و نازنین گوشه ای نشستند تا خستگی درکنند.

ستاره مشغول نگاه کردن به اطرافش شد. دختران هرکدام مدل خاصی لباس پوشیده بودند و آرایش بعضی از آنها بدجوری توی ذوق می زد. رو به نازنین کرد وپرسید : اینجا چیز میزم می خورن ؟

و به پسری که با حالتی غیرعادی در حال قهقهه زدن بود نگاه کرد. نازنین با خنده گفت : اگه منظورت ازاون نوشیدنی هاست آره هست می خوای بگم برات بیارن

ستاره با انزجار صورتش را جمع کرد و گفت : گمشو نازی نمیشه یه سوال ازت پرسید

دوباره شروع به گرداندن چشم میان افراد حاضر کرد که با دیدن شخصی مات شد.

اصلاً انتظاردیدن او را اینجا نداشت. سهیل پیراهن سفید رنگ به همراه شلوار جین تیره رنگی پوشیده بود و در حال صحبت کردن با پسری که کنارش ایستاده بود می خندید. متوجه حضور او نشده بود و او از این بابت بی نهایت خوشحال بود چون نمی خواست دوباره مورد بی توجهی اش قرار بگیرد. با آرنج به پهلوی نازنین کوبید و گفت : این اینجا چیکار میکنه ؟!

نازنین با گیجی گفت : کی ؟

ستاره با عصبانیت گفت : خودتو به خنگی نزن نازی سهیل رو میگم

- اِ مگه سهیلم اینجاست چه خوب

- خودتی ! نازی اون روی سگ منو بالا نیار میگم این اینجا چیکار میکنه ؟


romangram.com | @romangram_com