#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_154
- ای تو روحت مریم با این پیشنهاد دادنت الان خودت کجایی بیای جمعش کنی میگم چرا یهو دل درد گرفت می خواست این رو سگ تو رو نبینه
- این قدر چرت و پرت نگو نازی جواب منو بده
- بابا ما دیدیم تو داری از درد فراق دق میکنی. این شازده شما هم که همکلاسی حامد بود. اون مریم گور به گوری پیشنهاد داد دعوتش کنیم با هم روبرو بشید شاید یه فرجی شد
به سهیل اشاره کرد و با لبخند ادامه داد : ببین امروز چه خوشگلم شده عوضی!
ستاره دوباره با ناراحتی گفت : اون مریم غلط کرد با تو. حالا من چه خاکی تو سرم بریزم که این منو نبینه
نازنین با دلخوری گفت : من چه میدونم ، اصلاً به من چه! خوبی به تو نکبت نیومده ، من رفتم پیش حامد تو هم هر غلطی می خوای بکن
نازنین به سمت حامد رفت و ستاره نگاهی دوباره به سهیل انداخت. نازنین حق داشت امروز او واقعاً زیبا و برازنده شده بود. با یادآوری رفتار اخیرش دست از تحسین او برداشت و در ذهنش دنبال راهی برای روبرو نشدن با او گشت. با فکری آنی از روی صندلی بلند شد و پشت به او کنار میز پذیرایی ایستاد. موزی از توی ظرف برداشت و در بشقابش گذاشت. تکه ای از موز جدا کرد و به سمت دهانش برد.
- اگه میخواستین احیاناً کسی شما رونبینه نباید از رو صندلیتون بلند می شدید اینجوری ایستاده خیلی تابلوترید
تکه موزی که در دستش بود با صدا توی بشقاب افتاد. با تردید سرش را برگرداند و به سهیل که درست کنارش ایستاده بود نگاه کرد.
سهیل دوباره با پوزخند گفت : به به خانم درخشان پارسال دوست امسال آشنا ، شما هم با این حامد دوست ما آشنا دراومدید ؟
ستاره که غافلگیر شده بود و کمی هم هول کرده بود با من من گفت : بله یکی از آشناهای دورمونه
- پس شازده کجاست ؟ با خودتون نیاوردینش ؟ چطوردلش اومده شما رو تنها بذاره ؟
romangram.com | @romangram_com