#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_152
- آخه ...
- آخه ماخه نداره من آخر هفته منتظرم
سه شنبه سر کلاس تاریخ سعی میکرد به هیچ کس نگاه نکند اما نگاهش مدام به سمت سهیل که چند ردیف جلوتر از او نشسته بود و با دختری که صندلی کناری اش را اشغال کرده بود حرف می زد، کشیده می شد.
* * *
- حالا نمیشه من نیام
- ای بابا پس من دو ساعته دارم واسه کی روضه می خونم تازه میگی من نیام ! برو آماده شو تا یک ساعت دیگه من و مریم میایم دنبالت
نازنین بدون خداحافظی مکالمه را قطع کرد و ستاره را مجبور به پذیرش خواسته خود کرد.
موهایش را با سشوارخشک کرد ودر کمدش را باز کرد تا لباس مناسبی پیدا کند. لباس آبی رنگی را انتخاب کرد که در عین زیبایی پوشیده بود. نمی دانست مهمانی امشب چطوری است و ترجیح می داد لباس مناسبی بپوشد. موهایش را شانه زدو همینطور ساده روی شانه اش رها کرد و با آرایش ملیحی کارش را تکمیل کرد. بعد از چند دقیقه با شنیدن زنگ در مانتواش را پوشید و از خانه خارج شد.
- پس مریم کو ؟
- نمی دونم انگار دل درد گرفته بودگفت نمیتونه بیاد
زنگ در را فشار دادند و کمی بعد وارد خانه شدند.
خانه پدری حامد خانه بزرگی بود که شامل یک ساختمان دو طبقه نوساز و باغی وسیع بود.
romangram.com | @romangram_com