#قفل_پارت_243

سام کنار شیرین نشست و شروع به بازی با طلوع کرد.

بعد از این که سام و شیرین به همراه خسرو رفتن، چند مدت یک بار به ایران می‌اومدن و به ما سر می‌زدن. سام با این که می‌دونست احتشام پدر واقعیش نیست؛ اما اون رو بابا صدا میزد، احتشام هم از صمیم قلب سام رو دوست داشت و حتی سه باری هم بهشون سر زده بود.

این بار که به ایران اومدن برای تولدت طلوع دعوتشون کردیم، از احتشام شنیده بودم که شیرین یه خواستگار ایرانی تو خارج داره که تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه.

به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشتم، در نیمه بازش رو هل دادم و داخل رفتم. لاله صورت رنگ پریده‌اش خیس بود، شاهرخ هم با نگرانی کنارش ایستاده بود.

- چیزی شده؟

لاله صورتش رو با دستمال خشک کرد، شاهرخ گفت:

- حالت تهوع داره.

- چرا؟ چیزی خورده؟ نکنه مسموم شده؟

شاهرخ گفت:

- نه، مسموم نشده.

به صورت لاله نگاه کردم، چشم‌هاش برق می‌زد. من این نگاه رو می‌شناختم؛ لبخند روی لبم نقش بست.

- آره؟

لاله آروم خندید و سرش رو پایین انداخت. مشت آرومی به بازوش زدم و گفتم:

- از کی؟

سرش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- شش هفته.

دستم رو دور کمرش انداختم و محکم گونه‌اش رو بوسیدم.

- الهی قربونت برم؛ مبارک باشه.

به چشم‌های خندون شاهرخ نگاه کردم، خوشحال بود؛ دقیقا مثل وقتی که احتشام فهمید داره پدر میشه.

هر سه بیرون اومدیم، شاهرخ و لاله به مهمون‌ها پیوستن، من هم به آشپزخونه رفتم. کیک رو دوباره بیرون آوردم و شمع عدد یک رو روش گذاشتم.


romangram.com | @romangram_com