#قفل_پارت_244
اطراف شمع رو فشفشه گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
صدای آهنگ تولدت مبارک علی جهانیان، شنیده میشد.
طلوع هنوز توی بغل سام بود و حسابی داشت خوش میگذروند.
احتشام عسلی رو جلوی سام گذاشت و من کیک رو روش قرار دادم. فندکش رو از جیبش بیرون کشید و همه یک صدا آهنگ تولدت مبارک رو خوندن.
- تولد، تولدت مبارک... تولد... تولدت مبارک؛ بیا شمعها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی...
خسرو با موبایلش فیلم میگرفت و بقیه همراه دست و سوت، شعر رو میخوندن. طلوع هم بالا و پایین میپرید و از این شادی ذوق کرده بود.
آروم توی بغلم تکونش دادم و توی تخت گذاشتمش. لپهای گردش گل انداخته بود و دل من رو میبرد، خم شدم و آروم گونهاش رو بوسیدم.
چقدر امروز خوب و بیدغدغه گذشته بود. شادی که هرگز فکرش رو نمیکردم اتفاق افتاده بود؛ حالا من صاحب فرشتهای بودم که خدا بهم هدیه داده بود. باید چقدر بابت این خوشبختی خدا رو شکر میکردم؟
امروز که همه دور هم جمع بودم، دلم برای پدر و مادرم تنگ شد. ای کاش اونها هم زنده بودن و این لحظات رو کنار ما میبودن. هنوز هم زندگی بالا و پایین داشت، هنوز هم گاهی تلخ و گاهی شیرین میگذشت؛ اما من یاد گرفته بودم که چطور از لحظات زندگیم استفاده کنم.
موهای کم پشت طلوع رو نوازش کردم، این کوچولو به زندگیم نوری بخشید که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم.
- خوابید؟
به طرف در چرخیدم و احتشام رو توی چهارچوب در دیدم. بدون این که منتظر جواب من باشه داخل اومد و کنار تخت آلبالویی طلوع ایستاد.
چند لحظه به طلوع که غرق در خواب بود نگاه کرد، خم شد و آروم چونهی کوچیکش رو بوسید.
به من که خیره نگاهش میکردم لبخند زد و دستش رو دور کمرم انداخت.
- امروز خیلی خوب بود.
سرم رو به بازوش تکیه دادم و گفتم:
- برای من هم فوق العاده بود.
روی موهام رو بوسید و با احساس گفت:
- همه رو مدیون توام... آرامشم رو بهم برگردوندی.
سرم رو به بازوش تکیه دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com