#قفل_پارت_239

در اتاق رو باز کرد و کنار ایستاد. داخل رفتم، چادرم رو از روی سرم برداشتم و روی مبل تک کنار پنجره که رو به حرم امام رضا (ع) باز می‌شد نشستم.

طاها روبه‌روم روی تخت نشست.

- بازوت چی شده؟

به چشم‌هام نگاه کرد و آروم گفت:

- تیر خوردم.

لبم رو به دندون گرفتم و اخم کردم.

- چرا به من نگفتی؟

کتش رو از تنش بیرون آورد و روی تخت پرت کرد.

- می‌گفتم که چی بشه؟ بی‌خودی ناراحت می‌شدی.

نگاهم رو به گنبد طلایی حرم دوختم و گفتم:

- بی‌خودی؟

دستش رو لابه‌لای موهاش کرد و به عقب کشیدشون.

- پدر احتشام رو دستگیر کردیم، اون هم همه چیز رو اعتراف کرد.

- احتشام چی میشه؟

به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:

- خیلی زود آزاد میشه.

- ساعت چنده؟

- نه و نیم.

- کاش می‌شد همین جا بمونیم. این جا رو دوست دارم.

- هر وقت که بخوای خودم میارمت.


romangram.com | @romangram_com