#قفل_پارت_238

از خدا صبر خواستم و آرامش گرفتم.

« أَلَا بِذِكْرِ أللَّهِ تَطْمِئِنُّ الٌقُلوبُ »

نگاهم رو از لاله که غرق در خواب بود گرفتم و از تخت خواب پایین اومدم. لباس مناسبی پوشیدم، چادرم رو سر کردم و از اتاق بیرون اومدم.

طاها داشت از انتهای راهرو با سری پایین افتاده می‌اومد.

- طاها؟

به طرفش رفتم و روبه‌روش ایستادم.

- سلام، صبح بخیر.

چادرم رو کمی جلو کشیدم و گفتم:

- سلام، کجا بودی؟

دست‌هاش رو از شلوار مشکیش بیرون آورد و گفت:

- رفته بودم حرم.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

- زیارت قبول باشه.

با ابرو به چادرم اشاره کرد و گفت:

- بهت میاد.

چادر رو توی مشتم گرفتم و گفتم:

- هدیه‌ی لاله‌ست.

به سمت اتاقش رفت و گفت:

- دستش درد نکنه، حالا کجا می‌رفتی؟

- می خواستم بیام پیش تو.


romangram.com | @romangram_com