#قفل_پارت_240

به چشم‌هاش نگاه کردم؛ حرف نگاهش با لب‌هاش یکی بود.

***

سه سال بعد

کیک طرح باربی رو از توی یخچال بیرون آوردم و روی میز آشپزخونه گذاشتم.

- خاله طراوت؟

سرم رو بالا آوردم و به سام نگاه کردم. لبخندی بهش زدم و گفتم:

- جانم خاله؟

با دستش به بیرون اشاره کرد و گفت:

- طلوع داره گریه می‌کنه، بابا هم نمی‌تونه آرومش کنه.

از اپن آشپزخونه به بیرون نگاه کردم، احتشام توی پذیرایی نبود و صدایی هم از طلوع نمی‌اومد.

کیک رو دوباره به داخل یخچال برگردوندم و گفتم:

- باشه الان میام.

از آشپزخونه بیرون رفتم و به مهمون‌ها نگاه کردم.

در اتاق خواب نیمه باز بود، در رو هل دادم و داخل رفتم. طلوع با صدای بلند گریه می‌کرد، احتشام هم هر چقدر تکونش می‌داد آروم نمی‌شد.

با دیدن من به طرفم اومد و طلوع رو توی آغوشم گذاشت.

- آروم نمیشه!

دست‌هام رو محکم به دور کمر باریک دخترم پیچیدم و به چشم‌های مشکیش نگاه کردم که خیس از اشک بود، گونه‌ی راستش رو بوسیدم.

روی تخت نشستم و توی آغوشم گرفتمش.

- گرسنه‌اته مامانی؟

به بلوز آبی فیروزه‌ایم چنگ زد. احتشام کنارم نشست و گفت:


romangram.com | @romangram_com