#قفل_پارت_229

شیرین لبخند گرمی زد و گفت:

- نگران نباشید. من نیومدم این جا که برای شما مشکلی به وجود بیارم.

با نگاهم از طاها خواستم که ادامه نده، حرف نگاهم رو خوند.

- من تو اتاقم، کاری داشتی صدام بزن.

به آرومی پلک زدم و طاها به اتاقش رفت.

- اهل حاشیه نیستم، اصلا هم از طفره رفتن خوشم نمیاد.

به مبل تکیه دادم و کمی شالم رو شل کردم.

- موافقم!

استکان چای رو برداشت و به بخار روش خیره شد.

- خیلی خوب می‌دونستم که احتشام کسی رو توی قلبش داره؛ فهمیدنش سخت نبود! گاهی اوقات خوابت رو می‌دید، گاهی غرق رویا می‌شد، گاهی هم من رو به اسم تو صدا می‌زد. من درکش می‌کردم چون خودم هم عاشق بودم، چون من هم گاهی مثل احتشام می‌شدم.

هنوز نگاهش به بخار چای بود، نفس عمیقی کشید و بعد نگاهش رو بالا کشید. لبخند نرمی زد و گفت:

- شاید اگر با محمد اشنا نشده بودم، به انتخاب پدر و مادرم جواب مثبت می‌دادم.

عجیب بود؟ این حرف رو خودم هم گفته بودم که اگر احتشام رو ندیده بودم شاید با شاهرخ ازدواج می‌کردم، احتشام هم گفته بود که اگر من رو ندیده بود شاید با شیرین ازدواج می‌کرد و حالا شیرین داشت این حرف رو می‌زد.

عجیب بود؟ یا چی؟

- ناراحت شدی؟

کمی سرش رو خم کرد. حالت چهره‌ام چطوری بود که شیرین فکر کرد از این حرفش ناراحت شدم؟

- نه.

کمی از چایش رو نوشید و گفت:

- زندگی بازی‌های عجیبی داره. سرنوشت‌مون بهم گره خورده، هیچ چیز دست ما نیست؛ اما من می‌خوام خودم رو رها کنم، یه زندگی آروم حق همگی‌مونه. حق احتشامه که کنار کسی که دوستش داره زندگی کنه؛ حق توئه که به آرامش برسی. می‌خوام پام رو از وسط زندگی‌تون بکشم بیرون...

بین حرفش پریدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com