#قفل_پارت_228

- میشه صحبت کنیم؟

نگاهم رو از چشم‌های روشنش گرفتم، سرم رو تکون دادم و به در خونه اشاره کردم.

طاها آروم بازوم رو گرفت و گفت:

- طراوت!

آروم، طوری که فقط طاها بشنوه گفتم:

- مشکلی نیست.

با هم به داخل خونه رفتیم. روی مبل نزدیک پنجره نشست، من هم روبه‌روش نشستم.

طاها ناراضی بود، این رو می‌تونستم از چشم‌هاش بفهمم. مطمئن نگاهش کردم که به سمت آشپزخونه رفت.

- درکش می‌کنم.

به صورتش نگاه کردم، زیر چشم‌هاش گودرفتگی ظریفی دیده می‌شد.

- کی رو؟

با ابرو به طاها که توی آشپزخونه‌ی اپنِ روبه‌رو داشت همه چیز رو به هم می‌کوبید اشاره کرد.

- حق داره.

- چیزی شده؟

سرش رو تکون داد، موهاش رو زیر شال بافت مشکیش فرو کرد و گفت:

- یه سری حرف‌ها بود که باید بهت می‌گفتم.

توی سکوت نگاهش کردم.

- می‌دونم که احتشام همه چیز رو بهت گفته؛ اما یه سری ناگفته‌ها بود که من باید می‌گفتم.

طاها با دو استکان چای بهمون نزدیک شد و روی میز روبه‌رومون گذاشت. نیم نگاه مشکوکی به شیرین کرد و بعد گفت:

- امیدوارم این ناگفته‌هاتون برای طراوت مشکلی به وجود نیاره.


romangram.com | @romangram_com