#قفل_پارت_230

- تو...

استکان چایش رو روی میز گذاشت، نذاشت حرفم رو بزنم و گفت:

- طراوت! این تصمیمی که گرفتم ربطی به شما نداره، خودم نیاز دارم که زندگیم رو تغییر بدم. احتشام برای من فوق العاده بوده، برای من بهترین دوست و برای پسرم بهترین پدر بوده. می‌دونم که دوری از احتشام برای سام سخته؛ اما لازمه، من آرامش الانم رو مدیون اونم. می‌خوام که اون هم به آرامش برسه، چیزی که کنار من نداشته کنار تو می‌تونه پیدا کنه.

من باهاش صحبت کردم، قراره توافقی از هم جدا بشیم. بعد از رفتن من؛ تصمیم با خودتونه که با زندگی‌تون چی‌کار کنید.

انگشت‌هام رو به هم پیچیدم. صداش آروم بود، حرف‌هاش آرامش بخش بود؛ اما من نمی‌خواستم که این اتفاق بیفته.

- من این رو نمی‌خوام!

لبخند زد، مهربانانه و دوست داشتنی. به معنای واقعی کلمه اون شیرین بود.

- چرا می‌خوای! حرف نگاهت رو نمی‌تونی پنهون کنی. تو دوستش داری؛ حسش می‌کنم. نیازی نیست به فکر من باشی، مطمئن باش که زندگیم قرار نیست خراب بشه، احمق که نیستم بخوام زندگی خودم رو خراب کنم. هر آدمی هر چه‌قدر هم که فداکار باشه، باز اول به فکر زندگی خودشه!

یعنی همه چیز این‌قدر ساده بود؟

شیرین ایستاد و کیفش رو روی دوشش انداخت. ایستادم و بهش نگاه کردم.

- بین من و احتشام یه دنیا فاصله‌ست! همون موقع هم که به هم وصل شدیم اشتباه بود.

لرز توی تنم نشست، دست‌هام رو روی سینه‌ام قلاب کردم و نفس عمیقی کشیدم.

قدمی جلو اومد و دستش رو به بازوم زد.

- سخت نگیر...

از کنارم رد شد، باید حرفی می‌زدم. باید ازش می‌خواستم که این کار رو نکنه؛ اما نمی‌تونستم. انگار که حروف رو گم کرده باشم؛ ذهنم خالی از هر کلمه‌ای بود.

- ممنون که اجازه دادی حرف بزنیم؛ باید این حرف‌ها رو بهت می‌گفتم.

- شیرین؟

جلو رفتم و روبه‌روش ایستادم.

- تو این سال‌ها...

حرفم رو خوردم، من چی داشتم می‌گفتم؟ می‌خواستم تو زندگی خصوصی دو تا ادم سرک بکشم! من؟


romangram.com | @romangram_com