#قفل_پارت_215

- خوبی؟

حس کردم پشت همین یک کلمه‌ی " خوبی؟ " کلی حرف خوابیده. نگاهم رو به میز دوختم.

صدای آرومش با حسرت خاصی همراه شد.

- ازم متنفری؟

تنفر؟ نمی‌دونم! واقعا خودم هم نمی‌دونم چه حسی به این مرد دارم.

- خوشحالم که سالم روبه‌روم نشستی.

از سلامتی من خوشحاله؟ از سلامتی کسی که عشق دومش بوده؟

- بهم نگاه نمی‌کنی؟

نه! طاقت دیدن این چشم‌های محزون رو ندارم! نبض گرفتن شقیقه‌ام رو حس کردم، می‌تونستم پرش‌های پوستم رو از گوشه‌ی چشم ببینم.

دست‌های دستبند زده‌اش رو توی هم قفل کرد و سکوت رو شکست:

- می‌خواستم با چشم‌های خودم ببینم که خوبی؛ برو!

برم؟ این همه راه من رو کشونده این جا که بگه «فقط می‌خواستم ببینم خوبی!»

- نمی‌خوام با دیدن من عذاب بکشی.

دارم عذاب می‌کشم؟ آره! نگاهم رو تا چشم‌های مسکوتش بالا آوردم. ذهنم خالی بود، مغزم فرمان کاری رو نمی‌داد. اما می‌تونستم بخونم که تو چشم‌های احتشام پر از حرفه، حرف‌های که شاید برای گفتنشون تردید داره.

نگاهش رو ازم گرفت، شاید فهمید که من چیزی توی نگاهش دیدم! موهاش پریشون و نامرتب شده، تارهای خاکستری و سفید بینشون قلبم رو به درد می‌آورد.

یه روزی گفته بود می‌خوام موهام رو کنار تو سفید کنم.

پس چرا من سفید شدن موهاش رو ندیدم؟

نگاهش به دست‌هاش بود، شاید هم به دستبند دور دستش!

- می خوام پیش تو اعتراف کنم، طاقتش رو داری؟

طاقت؟ دقیقا هر بار که به خودم می‌گفتم دیگه طاقت ندارم! اتفاقی می‌افتاد که می‌فهمیدم نه هنوز طاقت دارم!


romangram.com | @romangram_com