#قفل_پارت_216
صدام ضعیف و نالهوار در اومد.
- بگو...
حس کردم فقط خودم شنیدم! اما وقتی احتشام سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد، فهمیدم که اون هم شنیده.
لبخند زد؛ تلخ و عمیق.
- میخواستم آدم بدهی قصه من باشم! اما نتونستم، نتونستم که چشمهای ناامیدت رو ببینم و ادامه بدم. میخواستم که ازم متنفر بشی! نمیدونم، شاید هم بودی... شاید هم شدی!
سه سال بعد از نبودنت، طاها رو اتفاقی دیدم. اون من رو ندید؛ اما من کنجکاو شدم که بدونم کجاست و چیکار میکنه... راه افتادم دنبالش و تا چند روز دنبالش بودم. چیزی که فهمیدم برام سنگین بود؛ خیلی! اون تو یه باند خلاف، کار میکرد، باند خلافی که پدر من رئیسش بود!
یکه خورده نگاهش کردم، حرفم رو از نگاهم خوند و ادامه داد:
- چند وقتی بود که فهمیده بودم پدرم چیکار میکنه! رفتم سراغش و در مورد طاها باهاش صحبت کردم، گفت برای انتقام از خانوادهی شما این کار رو به عمد کرده! خواستم برای طاها کاری کنم؛ اما نذاشت، اون پدرم بود و من...
دستهاش رو بالا برد و به صورت خسته و پریشونش کشید. باز هم پای من وسط بود! باز هم همه چیز برگشته بود به انتخاب و اتفاق من! هنوز طاقت داشتم؟
دستهاش رو پایین آورد، لیوان آب روی میز رو به سمتم هل داد و گفت:
بخور.
فهمیده بود که حالم بده؟ آره فهمیده بود! بیتوجه به آب، گفتم:
- بگو...
این بار واضحتر و بلندتر گفتم.
چند لحظه خیره بهم نگاه کرد و گفت:
- متاسفم!
متاسف بود؟ برای من و زندگیم؟ برای من و انتخابم؟ برای من و اشتباهم؟ برای چی؟
- خواستم... نشد، نتونستم! قدرتش رو نداشتم؛ اما دو سال قبلش وقتی که متوجه شدم میخواد یکی رو بفرسته تو زندان تا تو رو بکشه، زمین و زمان رو به هم دوختم تا نذارم این کار رو بکنه. هزار جور تهدیدش کردم، هزار جور التماسش کردم...بهم گفت باید با شیرین ازدواج کنم تا بیخیال تو بشه. پدر شیرین پسر عموی پدرم بود و با هم کار میکردن، خسرو و شیرین هیچ کدوم به پدرشون نرفته بودن. شیرین همون موقعها که من با تو بودم عاشق یه پسر شد، پسری که خانوادهی شیرین و پدرش از همه بیشتر مخالفش بودن. باهاش فرار کرد و رفت، شنیده بودم که خوشبخت هستن؛ اما بعد از چند ماه شیرین برگشت، شوهرش تو تصادف مرده و خودش حامله بود!
کف دستهام رو محکم به روی میز فشار دادم، زندگی عجیبه؟ یا داستان زندگی ما این قدر متفاوته؟ انگار هر کدوم از ما داستان مخصوص خودش رو داره!
- پدر شیرین به کسی در مورد رفتنش چیزی نگفته بود، گفته بود رفته خارج از کشور و حالا برگشته. شیرین دختر خیلی خوبیه، شاید اگر تو رو ندیده بودم به انتخاب پدرم جواب مثبت میدادم؛ چون قبل از آشنایی با تو هم دو تا خانواده به این وصلت راضی بودن.
romangram.com | @romangram_com