#قفل_پارت_214
یا نه، بهخاطر کاری که باهام کرد؟ اصلا ببینمش که چی بشه؟ آخرین تصویر ازش همون آدم سیاه پوش افتاده روی زمینه، همون که من قلبش رو شکافتم!
چقدر دلم میخواد این تصویر منحوس رو از ذهنم پا کنم!
- طراوت؟ خوبی؟
دستهام رو توی دست گرفت و آروم گفت:
- من این جام... تو مجبور نیستی ببینیش، من فقط گفتم که اون چی گفته؛ همین.
توی نگاهش آرامش موج میزد، من این آرامش رو نیاز دارم. این لحن پر از اطمینان رو میخوام.
- بذار فکر کنم.
به سمتم متمایل شد و پیشونیم رو بوسید:
- تا هر وقت که بخوای میتونی فکر کنی.
پلک زدم و دستهای گرمش رو فشار دادم.
***
روی صندلی به جلو خم شدم و به لیوان آب روی میز نگاه کردم. استرس از بند بند وجودم بالا میرفت. حس میکردم موریانه داره روحم رو میخوره. پس چرا نمیاد؟ کف دستهای عرق کرده و لرزونم رو روی میز فلزی و سرد فشار دادم.
زمان به کندی میگذشت و من حس میکردم دارم زیر قولی که به طاها دادم میزنم، چطور میتونستم طپش قلبم رو آروم کنم؟
صدای باز شدن در و قدمهای آروم مردی باعث شد سرم رو بالا بگیرم و نگاهم رو به جلو بدوزم.
برای ثانیهای چشمهام رو بستم و از مرد روبهروم چشم گرفتم، چقدر دردناکه دیدن این صحنه! خودم رو به یاد میارم. چقدر دور، چقدر نزدیک!
صدای کشیده شدن صندلی و سنگینی نگاهی که روی صورتم نشسته بود، باعث شد که مژهها رو از هم فاصله بدم.
" چقدر لاغر شده! " اولین چیزی بود که توی ذهنم نقش میبنده.
نگاه آرومش رو توی چشمهام انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com