#قفل_پارت_213

طاها نوک کفشش رو به ‌روی زمین کلافه کشید.

- دلم می‌خواست اون روز بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده؛ اما نتونستم! نباید تو رو به خودم نزدیک می‌کردم، وقتی گریه و التماس می‌کردی انگاری یکی قلبم رو ذره ذره می‌کرد.

توی چشم‌هاش ستاره‌ها خاموش و روشن شدن و ادامه داد:

- می‌خواستم یه جوری رفتار کنم که دیگه دنبالم نیایی، حضور تو کنارم خطرناک بود. ازت دور شدم؛ اما همون نزدیکی‌ها موندم، دیدم که چقدر گریه کردی؛ شب شد و تو هنوز اون جا بودی. بلند شدی و راه افتادی، می‌تونستم بفهمم که ترسیدی! خوردی زمین، چند دقیقه منتظر شدم که بلند بشی اما نشدی. اومدم سراغت، سرت شکسته بود و خون روی صورتت جاری بود. بردمت بیمارستان و تا به هوش اومدنت منتظر موندم.

ملافه رو توی مشتم فشار دادم، پس اون شب ناجی من توی قبرستون طاها بوده! چقدر ترسیده بودم، حس می‌کردم تاریکی و قبر‌ها دارن من رو می‌بلعن!

- پلیس یه نقشه‌ی حساب شده کشیده بود، این که ما بگیم یه فرمول جدید از یه روان گردان کشف کردیم که با قبلی‌ها خیلی فرق داره. مطمئن بودیم که یکی این خبر رو به رئیس می‌رسونه که همین طور هم شد. رئیس خواست که اون فرمول رو داشته باشه؛ اما مثلا من برداشتمش و پنهان شدم تا اون خودش رو نشون بده.

اون شب وقتی رفته بودی دنبال حسین طاهری و می‌خواستی که آدرس من رو پیدا کنی، پلیس گرفتت. سرگرد باهام تماس گرفت و همه چیز رو بهم اطلاع داد، گفت که با احتشام تماس گرفتی و اون اومده بردتت... نگرانت بودم، می‌ترسیدم آسیب ببینی، اما نمی‌خواستم هم پیش احتشام باشی اما چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشتم.

همه چی داشت خوب پیش می‌رفت تا این که یکی زنگ زد و گفت خواهرت پیش ماست؛ فرمول رو آماده کن بهت خبر میدیم... من خواستم تا با تو حرف بزنم؛ قرار شد دوباره تماس بگیرم که تو برداشتی و اسم احتشام رو گفتی. همه‌ی معادلات ما به هم خورده بود، گیج بودیم و ربط احتشام رو نمی‌فهمیدیم. تا این که احتشام خودش تماس گرفت و آدرس جایی که بودید رو داد.

با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم، یعنی واقعا احتشام خودش تماس گرفته؟ چقدر عجیب! اون که حسابی شاکی و عصبانی بود، پس چی شده؟

راست نشست و به صندلی تکیه داد. انگشت‌هاش رو به هم پچید و بهم نگاه کرد.

- اون جا خونه‌ی پدری احتشام بود که از اون جا رفته بودن، وقتی رسیدیم احتشام طبقه‌ی بالا بود و تو، تو یکی از اتاق‌های پایین بی‌هوش افتاده بودی. دکتر که رسید بالای سرت گفت حمله‌ی قلبی داشتی و وضعیت مساعد نیست. وقتی داشتن با برانکارد بیرون می‌آوردنت، باید چهره‌ی احتشام رو می‌دیدی؛ رنگش پریده و شکل مرده‌ها شده بود. برای یه لحظه حس کردم که چقدر براش مهم هستی که این طوری داره پس می‌افته.

نگاهم رو به ناخن‌های کوتاه شده‌ام دادم و لمس‌شون کردم. چقدر خوشحالم که اون اتفاقی که دیدم؛ اتفاق نیوفتاده! همین که من آدمی رو نکشتم، کافیه! همین که احتشام خودش به پلیس زنگ زده، کافیه! همین که طاها کنارمه، کافیه!

نفس عمیقی کشیدم، چقدر "کافی" تو زندگیم هست.

- احتشام چندین بار حالت رو پرسیده.

نگاهم رو تا چشم‌های آروم طاها بالا آوردم.

- هنوز هیچ حرفی نزده، حتی یک کلمه! گفته می‌خواد تو رو ببینه... بعد هر چی که بدونه میگه!

- یعنی چی؟

ابروی راستش رو بالا داد و گفت:

- یعنی این که بدون دیدن تو حرفی نمی‌زنه!

انگشت‌هام رو به هم پیچیدم، باید چی بگم؟ از این که خواسته من رو می‌بینه باید چه حسی بهم دست بده؟ دلم می‌خواد دوباره ببینمش؟ در بند؟ توی اون وضعیت؟


romangram.com | @romangram_com