#قفل_پارت_212
اخم کرد، دوست داشتنی و مهربون! مگه اخم دوست داشتنی هم داریم؟ مگه اخم مهربون هم داریم؟
آره داریم، اخم طاها برای من دوست داشتنی و مهربون بود. نیم خیز شدم که پهلوهام رو گرفت، دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و سرش رو پایین کشیدم.
روی چشم راستش رو بوسیدم؛ با عشق.
این لحظهها لطیف بود، پر از حسهای ناب دوست داشتن و دوست داشته شدن.
- برام بگو... بگو چطوری روزهات گذشت؟
پلک زد، آروم و آهسته. لبهی تخت نشست و گفت:
- وقتی آزادم کردن و برگشتم، فکر میکردن که میخواستم مواد رو بردارم و فرار کنم، چیزی در مورد دستگیریم نمیدونستن. من هم بهشون گفتم پلیس دنبالم بوده، مجبور شدم این یه شب رو یه جای سر کنم تا دستشون بهم نرسه. تا یه مدت کوتاه دوباره شدم خرده فروش، یه جورایی بهم بیاعتماد شده بودن؛ اما من دوباره اعتمادشون رو جلب کردم چون انگیره پیدا کرده بودم. میدونستم کسی از دور مراقبمه و حواسش بهم هست، اعتماد به نفس از دست رفتهام برگشته بود و حالا دیگه از چیزی نمیترسیدم. توی باند هر روز بیشتر از دیروز نفوذ کردم و به پلیس اطلاعات دادم؛ از فروشندهها تا خریدارها از رابطها تا کله گندهها، همه و همه رو شناسایی کردم و به پلیس گزارش دادم. با همهی اطلاعاتی که داشتم هنوز نمیدونستم رئیس باند کیه، آدمی که فوقالعاده زرنگ بود، تو سایه حرکت میکرد و من نتونسته بودم شناسائیش کنم.
دستی لابهلای موهاش کشید و به عقب فرستادشون، چیزی توی نگاهم شکست یعنی واقعا احتشام همچین آدمی بوده؟
چند ثانیه سکوت کرد، سرش رو پایین اندخت و به کتونیهاش نگاه کرد. با نوک کتونیش خطهای نامفهمومی روی سرامیکهای کف بیمارستان کشید.
- پلیس یه نقشه کشیده بود، میگفت این طوری رئیس رو شناسایی میکنیم. میخواستم بعد از تموم شدن این کار، هر جور شده رضایتت رو بگیرم و بیارمت بیرون؛ اما تو خودت آزاد شدی، هم خوشحال بودم هم ناراحت؛ خوشحال از این که آزاد شدی... ناراحت از این که نمیتونستم بیام و با خودم ببرمت. نمیشد که تو رو درگیر کنم، نمیخواستم که جونت تو خطر باشه.
سرش رو بالا آورد، قطرهی شفاف اشک توی چشمش میدرخشید و قلبم رو به درد میآورد. من حس و حالش رو درک میکردم. میدونستم وقتی چیزی رو دوست داری و نمیتونی داشته باشیش یعنی چی، من میفهمیدم که درد دوری چیه. من میفهمیدم.
- اون روز جلوی در زندان بودم، تنها بودی... کسی نیومده بود استقبالت و من داشتم میمردم! کسی نبود که پیشش بری، من خودم رو لعنت میکردم، باید میاومدم و با خودم میبردمت؛ اما نمیتونستم، نمیتونستم.
کف دستهاش رو چندین بار روی صورتش کشید، کلافه بود. این رو میشد از لرزش پای راستش فهمید، از رگ متورم گردنش، از سیاه شدن مویرگهای پشت دستش.
- طاها من میفهمم... درکت میکنم. لازم نیست خودت رو عذاب بدی.
دستش رو روی دهنش فشار داد و بهم نگاه کرد.
- وقتی بیکس و تنها رفتی سر خاک مامان و بابا هم دنبالت بودم، وقتی سوار ماشین احتشام شدی و به خونهاش رفتی هم بودم... تا صبح جلوی در خونهی احتشام موندم. فرداش یه ماموریت بهم دادن و من نمیتونستم نرم، این شد که ازت دل کندم و رفتم.
دستش رو زیر چونهاش زد:
- نه، ازت دل نکندم! فقط رفتم.
چند روز بعد وقتی برگشتم بهم گفتن که تو رفته بودی دم خونهای که من زندگی میکردم و دنبالم بودی. برام عجیب بود، تو چطور این قدر راحت من رو پیدا کرده بودی؟ به گوشم رسید که حسین طاهری بهت آدرس داده؛ اما این که تو چطور به حسین رسیدی هم برام عجیب بود. حسین سوخته بود و باید حذفش میکردم، به سرگرد گفتم اون هم دستگیرش کرد. کم کم باید همهی اعضای باند از کوچیک تا بزرگ کنار میرفتن... دیدارمون سر خاک مامان و بابا غیر منتظره بود.
چشمهام رو بستم و یاد اون روز برام زنده شد، چقدر رفتار سرد طاها برام ناراحت کننده بود. صدای خش خش ظریفی رو شنیدم و چشمهام رو باز کردم.
romangram.com | @romangram_com