#قفل_پارت_211
طاها لیوان آب رو به دستم داد و گفت:
- دکتر گفت، فردا مرخصت میکنه.
کمی از آب رو نوشیدم و گفتم:
- چه خوب، دیگه حوصلهی این جا رو ندارم.
یقهی بافت فیلی رنگش رو درست کرد و گفت:
- باید یه قولی بهم بدی.
انگشتهام رو دور لیوان پیچیدم و گفتم:
- چی؟
کنارم ایستاد و مستقیم به چشمهام نگاه کرد، من هم تو دریای زلال چشمهاش غرق شدم و اجازه دادم صحت کلامم رو از توی چشمهام بخونه.
- قول بده داروهات رو به موقع بخوری، دیگه نمیخوام رو تخت بیمارستان ببینمت.
به این همه نگرانی دوست داشتنیش لبخندی زدم و گفتم:
- البته که میخورم. من تازه پیدات کردم و میخوام بقیهی عمرم رو کنارت باشم، قرار نیست به همین راحتیها ولت کنم!
لبخند زد؛ عمیق و دوست داشتنی، با محبت و لطیف. روی موهام رو بـ ـوسه زد، لیوان رو ازم گرفت و کنار تخت گذاشت. دستش رو دور شونهام اندخت، سرم رو به قفسهی سینهاش تکیه دادم و ملودی گوشنواز قلبش رو گوش کردم.
سر انگشتهاش رو به روی کتفم فشار داد و گفت:
- تا آخر عمرم نوکرتم.
قطرهی اشکی که پشت پلکهام بود روی گونهام جاری و توی بافت لباس طاها گم شد. عطر امن آغوشش رو زیر پوستم حس کردم، چقدر خوب بود که داشتمش. من خوشبخت بودم تو همین لحظه، با همهی خاطرات تلخ، با همهی اتفاقات بد، با همهی زخمهای کهنه. من خوشبخت بودم؛ چون هنوز دلیلی برای ادامهی حیات داشتم.
من خوشبخت بودم.
فشار دوست داشتنی چونهاش رو از روی سرم برداشت و کمی فاصله گرفت؛ اما هنوز دستش دور شونهام بود.
- باز که داری گریه میکنی!
- خوشحالم.
romangram.com | @romangram_com