#قفل_پارت_199

- آقای زند؛ لطفا بیمار رو تنها بذارید باید استراحت کنن.

کشیده شدن پایه‌های صندلی رو روی زمین حس کردم و بعد بـ ـوسه‌ی گرمی که روی پیشونیم نشست.

مچ دست طاها رو گرفتم و تو چشم‌هاش نگاه کردم، این چشم‌ها به من دروغ نمی‌گفت!

- طاها، زود بیا... کلی سوال دارم.

لبخند زد، چقدر دلم برای این لبخند‌های بی‌ریاش تنگ شده بود. طرح لبخند رو روی لبش لمس کردم.

- من رو ببخش.

سر انگشت‌هام رو توی دست گرفت و آروم موهای شقیقه‌ام رو لمس کرد.

- فقط استراحت کن، به هیچی‌ هم فکر نکن. باشه؟

- باشه.

خم شد و این بار موهام رو بوسید، کنار گوشم زمزمه کرد:

- حالش خوبه.

دستم رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت.

حال کی خوب بود؟ احتشام!

من خواب دیده بودم یا چی؟ چرا چیزهایی که دیده و شنیده بودم این قدر واقعی بود؟ وای که اگه واقعا من احتشام رو کشته بودم چی می‌شد؟

حالا که احتشام دستگیر شده بود چه اتفاقی براش می‌افتاد؟

به حرکت آروم پرده‌های کرم بیمارستان نگاه کردم، خدا بود، من هم بودم.

چشم‌هام رو بستم و به خواب آرومی فرو رفتم.

به پرستار کوتاه قد که در حال چک کردن سرمم بود نگاه کردم و گفتم:

- خانم میشه به برادرم بگید بیاد پیشم؟

پرستار لبخند کمرنگی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com