#قفل_پارت_200
- دکتر گفته زیاد ملاقاتی راه ندیم.
- آخه... من باید برادرم رو ببینم.
- برادرت همون پسر بیست و چند سالهست؟ همون که یه خط زخم روی چشم راستش داره؟
- بله.
چیزی یادداشت کرد گفت:
- امروز ندیدمش؛ اما یه خانم که قبلا هم چند بار به این جا اومده بود از صبح اینجاست.
- یه خانم؟ کیه؟
شونهاش رو بالا انداخت و گفت:
- نمیدونم، ولی فکر کنم اسمش لاله باشه.
لاله؟ با به یاد آوردنش لبخندی زدم و گفتم:
- بهش اجازه بدید بیاد پیشم.
پرستار سری تکون داد و گفت:
- باشه، فقط زیاد خودت رو خسته نکن... استرس هم برات بده. باشه دختر خوب؟
از لحن مهربانانه و مادرانهی پرستار جوون خندهام گرفت، سرم رو کج کردم و گفتم:
- چشم.
آروم خندید، دستی تکون داد و بیرون رفت.
چند لحظه بعد لاله با چادر مشکیش وارد اتاق شد، با دیدن من در حالی که تو چشمهاش اشک جمع شده بود لبخند زد و به طرفم اومد.
گونهام رو بوسید و دست چپم رو توی دست گرفت.
- خوبی قربونت برم؟
لبخندم رو به صورت سبزه اما دوست داشتیش پاشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com