#قفل_پارت_178

نیم نگاهی به دستم و بعد به احتشام انداختم که حواسش به رانندگیش بود.

- بریده.

اخم کمرنگی میون ابروهاش نشست، شاید توقع داشت بیشتر براش توضیح بدم!

از ماشین جلوییش سبقت گرفت و گفت:

- تو اون خونه راحتی؟

نیم نگاه خیره‌ای بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به جلو داد.

- اون جا مثل قتلگاه‌م می‌مونه!

ابروهاش پرید بالا و دوباره نیم نگاهی بهم انداخت. شاید توقع نداشت این‌قدر رک بگم! پشت چراغ قرمز ایستاد، نگاهم رو به زن جوونی که دست دختر هفت هشت ساله‌ای رو گرفته بود تا از خیابون عبور کنن دادم. دختر پالتو و کلاه صورتی رنگی پوشیده بود، از همین جا هم می‌تونستم موهای طلاییش رو که از زیر کلاه بیرون زده بود رو ببینم.

- چرا اتاق خواب رو جمع نکردی؟

نگاهش کردم، انگار اون هم داشت به اون زن و دختر بچه نگاه می‌کرد. متوجه نگاه من شد، سرش رو به طرفم برگردوند و با صدای غریبی گفت:

- دلم نیومد!

چقدر داخل ماشین گرم بود! دکمه‌ی اول پالتوم رو باز کردم و کمی شیشه رو پایین دادم. باد سرد به صورتم برخورد کرد، چشم‌هام رو بستم و چند نفس تکه تکه کشیدم. ملودی آروم پیانو چه گوش نواز بود، انگار با گذشت زمان ذائقه‌ی آدم‌ها تغییر می‌کرد. قبلا احتشام آهنگ‌های تند و ریتمینگ رو دوست داشت اما حالا...

تا رسیدن به جلوی خونه‌ی ویلایی‌شون دیگه حرفی نزد و به سکوت گذشت.

ماشین رو همون‌جا جلوی در پارک کرد، هر دو پیاده شدیم احتشام در رو با کلید باز کرد و داخل رفتیم.

از درخت‌های سرما زده‌ی لـ ـختـ و عور گذشتیم تا رسیدیم به عمارت سفیدِ دو طبقه‌ی تمدن بزرگ.

چند ثانیه ایستادم و به حیاطی که بی‌شباهت به باغ نبود نگاه کردم. استخر بزرگی که چند سانتی توش آب داشت و از برگ زرد و نارنجی درخت‌های اطرافش پر شده بود.

احتشام هم بی‌هیچ حرفی کنارم ایستاد، شاید فکر می‌کرد به این سکون و سکوت احتیاج دارم.

نیم نگاهی به صورت آرومش کردم و از پنج پله‌ی سنگ مرمر سفید بالا رفتم. به دنبالم اومد و در سالن رو باز کرد. موجی از گرما و سرما به طرفم اومد. قدمی به داخل گذاشتم، صدای آروم بسته شدن در سالن رو شنیدم.

احتشام به سمت راست سالن اشاره کرد و گفت:

- از این طرف.


romangram.com | @romangram_com