#قفل_پارت_177
لاله کنارم ایستاد و به صورت گرفتهام نگاه کرد.
- مطمئنی میخوای بری؟
نگاهم رو ازش گرفتم و دکمههای پالتوم رو بستم.
- باید برم.
باید میرفتم و یه بار برای همیشه خودم رو از این همه اضطراب نجات میدادم، رویارویی با خانوادهی احتشام کار چندان راحتی نبود! هنوز چهرهی تلخشون رو توی جلسات دادگاه یادمه.
نفرینهای مادر احتشام قلبم رو میسوزوند و من رو بیش از پیش نابود میکرد.
- من هم میخوام برم یه دوری تو شهر بزنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- فکر خوبیه.
کیفم رو از روی مبل برداشتم و روی دوشم انداختم. کلید خونه رو به سمت لاله گرفتم و گفتم:
- همین یه دونهست، اگه قبل از من اومدی پشت در نمونی.
لاله روی دستهی مبل نشست و گفت:
- اگه تو قبل من اومدی چی؟
کلید رو توی دستش گذاشتم و گفتم:
- مهم نیست.
به طرف در رفتم و آخرین نگاهم رو به لاله که تو چشمهاش نگرانی موج میزد انداختم. دستم رو مشت کردم و بیرون اومدم. از سرمای هوا لرزیدم و به سمت ماشین احتشام که طرف دیگهی خیابون پارک شده بود قدم برداشتم.
در ماشین رو که بستم هوای گرم و عطر گرمتر احتشام به سمتم حمله کرد، نفس بریدهای کشیدم و آروم سلام کردم.
آرومتر از من جوابم رو داد، استارت زد و راه افتاد.
تا رسیدن به اولین چهار راه که تقریبا ده دقیقهای زمان میبرد سکوت محض ماشین رو فرا گرفته بود. پخش ماشین رو روشن کرد، صدای ملودی آرومی تو فضای ماشین پیچید، سرم رو به شیشه تکیه دادم و نگاهم رو به آسمون نیمه ابری صبح جمعه دادم.
- دستت چی شده؟
romangram.com | @romangram_com