#قفل_پارت_179
نگاهم رو از عکس خانوادگیشون که سمت چپ سالن به دیوار وصل شده بود گرفتم و به دنبال احتشام روانه شدم.
وارد راهروی کنار سالن شدیم که دو در بزرگ داخلش بود. در سمت راست رو باز کرد و عقب ایستاد، به داخل رفتم.
اتاق بزرگی که تقریبا 24 متری بود. قدم دیگهای جلو برداشتم و به اتاق خالی از آدم نگاه کردم. اتاقی که بیشتر شبیه اتاق خواب بود تا اتاق پذیرایی از مهمون!
صدای بسته شدن در باعث شد به سمتش برگردم. به در تکیه داد و متفکر نگاهم کرد.
- پدر و مادرت کجا هستن؟
به در تکیه داد و خیره نگاهم کرد. نگاهش با همیشه فرق داشت یا من این طور احساس میکردم؟
دوباره به اتاق نگاه کردم، مبل بزرگ راحتی خاکستری روشن به همراه چند کوسن بزرگ که روش قرار داشت سمت راست بود که بیشباهت به تخت خواب نبود! سمت چپ هم نیم ست مبل خاکستری تیره قرار داشت.
با احساس حضور احتشام تو نزدیکیم بهش نگاه کردم، تو فاصلهی چند سانتیم ایستاده بود و دست به سینه نگاهم میکرد.
- اینجا کجاست؟
به مبلی تکی نزدیکم اشاره کرد و گفت:
- بشین.
صدای پر از تحکمش باعث شد قدمی ازش دور بشم. بند کیفم رو توی مشتم فشار دادم و گفتم:
- چی شده؟
شونهاش رو بالا انداخت و پالتوی گردویی رنگش رو از تنش بیرون آورد.
- نمینشینی؟
- نه!
پالتو رو روی مبل پرت کرد و خودش روی مبلی که به من اشاره کرده بود نشست.
- آخه خسته میشی!
به سمت در قدم برداشتم و دستگیرهی در رو کشیدم.
در قفل بود!
romangram.com | @romangram_com