#قفل_پارت_174

به سمت در رفتم، شاهرخ با دیدن من لبخند نیم‌بندی زد و گفت:

- سلام، صبح بخیر.

لاله نون رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.

- سلام، صبح شما هم بخیر.

با چشم به نون اشاره کردم و گفتم:

- زحمت کشیدی!

سرش رو تکون داد و گفت:

- زحمتی نبود.

شال گردن سورمه‌ای رنگش رو کمی بازتر کرد و گفت:

- می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.

حوله رو توی دستم جابه‌جا کردم و گفتم:

- چی؟

نگاهم به شلوار جین و پالتوی سفیدش افتاد، بی‌شباهت به مدل‌ها نشده بود!

- خب راستش...

منتظر به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:

- چیزی شده؟

- نه، خب... یه سری از وسایل خونه‌تون تو انباریه، گفتم شاید بخوای ببینیشون.

وقتی سکوت من رو دید ادامه داد:

- وقتی پدر و بعد مادرت فوت شد، یه دفعه طاها هم رفت. پدرم یک ماهی منتظر برگشتن طاها شد که بیاد و وسایل‌تون رو ببره؛ اما نیومد. پدرم هم می‌خواست یه سرایدار بیاره و باید خونه تخلیه می‌شد. برای همین ما وسایل رو جمع کردیم و توی انباری گذاشتیم؛ می‌خواستم اون دفعه که دیدمت بهت بگم اما فراموشم شد.

گیج سرم رو تکون دادم. یه چیزی توی قلبم بالا و پایین رفت و چشم‌هام رو مرطوب کرد.


romangram.com | @romangram_com