#قفل_پارت_175
وسایل خونهی ما؟ همون خونهی سرایداری؟ همونی که کنار هم خوشبخت بودیم؟ تو همون فضای کم ولی صمیمی؟
- ببخشید، ناراحتت کردم؟
نگاهم رو که به شال گردنش بود بالا کشیدم و گفتم:
- نه! میتونم ببینمشون؟
لبخند دلگرم کنندهای زد و گفت:
- البته.
به ساعت بند چرم سورمهایش نگاهی انداخت و گفت:
- صبحانه بخور بیا کلید انبار رو بهت بدم.
- باشه، ممنون.
دستی تکون داد و گفت:
- فعلا.
در رو بستم و پشت به در ایستادم.
- چی شد؟
به حوله که تو دستم مچاله شده بود نگاه کردم و گفتم:
- هیچی.
قلبم به تلاطم افتاده بود، به در و دیوار سینهام میکوبید. یکی تو سرم فریاد میزد جهیزیهی مامانت داره تو انباری خونهی یه غریبه خاک میخوره. مامان کجایی؟ بیشتر حوله رو فشار دادم تا لرزش لعنتی دستهام رو نبینم. نبینم که با زندگیمون چیکار کردم! چقدر از خودم متنفر بودم!
***
نگاهم رو از بانداژ دور دستم گرفتم و به هوای گرفته و سرد عصر پنجشنبهی زمستونی دادم.
قدمهام رو کشیدم و جلو رفتم، باد سردی میوزید که باعث میشد صورتم یخ کنه و چشمهام آب بیاد. دستم رو توی جیب پالتوم کردم و قدم دیگهای برداشتم. پارک خالی از آدم بود، خب معلومه تو این هوای سرد کسی پارک نمیاد!
روی تاب آهنی و سرد نشستم و به زنجیرش تکیه دادم.
romangram.com | @romangram_com