#قفل_پارت_173
- پدرش هر کاری کرد نتونست از برادرهای زنش رضایت بگیره، بیچاره بیتا! وقتی فهمید داره اعدام میشه از این رو به اون رو شد. یادته چقدر بیتاب بود؟
پوزخند تلخی زد و با صدای لرزونی گفت:
- آروم شده بود، میگفت و میخندید... میگفت خواب مادرم رو دیدم داره من رو میبره پیش خودش، خوب غذا میخورد و میخوابید؛ اما من چندین بار دیدم که آروم و بیصدا گریه میکنه... حق داشت. شب آخر از همه حلالیت گرفت، نماز خوند، انگار که تو چشمهاش ستاره بارون شده بود، پر از نور و رنگ بود. همهی بند برای مظلومیتش گریه کردن... حتی الهه!
اشک روی گونهام جاری شد، صدای هق هق آروم لاله توی خونه پیچیده بود.
بیتای۲۲ ساله!
چهرهی معصوم و زیبای بیتا پشت پلکم جون گرفت، چطور فراموشش کرده بودم؟
دختری که دو سال بهخاطر قتل نامادریش با ما هم بند بود. خیلی واضح میشد جای کتکهایی که تو بچگی از نامادریش خورده بود رو دید، تمام اون مدت رو تحمل و سکوت میکنه؛ اون هم فقط بهخاطر پدری که فکر میکرده زنش داره دخترش رو تربیت میکنه! چه تربیت جالبی! اما وقتی میفهمه که نامادریش برادر ۴۵سالهاش رو که زن و بچه داشته برای بیتا لقمه گرفته با هم بحثشون میشه و بیتا از خونه بیرون میزنه، وقتی برمیگرده میبینه که پلیس تو خونهشونه و نامادریش به قتل رسیده.
خودش این طوری تعریف میکرد، میگفت قاتل نیستم. من باور میکردم، توی چشمهاش حقیقت موج میزد و من خیلی راحت میتونستم قسم بخورم که اون فرشتهی پاک همچین کاری نکرده.
کسی حرفهاش رو باور نکرد، برادرهای نامادریش هم هیچ جوره رضایت نمیدادن.
نگاهم رو به پنجرهی مستطیلی دادم، آسمون تیره و تاریک بود، هنوز صدای باد میاومد. زیر لب فاتحهی برای روح بیتا خوندم و چشمهام رو بستم.
***
- لاله ببین کیه.
صورتم رو با حوله خشک کردم و از سرویس بهداشتی بیرون اومدم.
- سلام، خوبید لاله خانم؟
- سلام، ممنون.
- نون تازه گرفته بودم، گفتم برای شما هم بیارم.
- ممنون زحمت کشیدید.
- خواهش میکنم، طراوت نیست؟
romangram.com | @romangram_com