#قفل_پارت_172
ابروهاش رو بالا داد و در حالی که به سقف نگاه میکرد گفت:
- نوچ، همین جا راحتم!
سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم، کنارش روی زمین خوابیدم و نگاهم رو بهش دوختم. سرش رو به طرفم چرخوند و نگاهم کرد.
- چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود.
دستش رو از زیر سرش بیرون آورد و به سمت من خم شد. سرش رو به شونهام تکیه داد و گفت:
- طراوت؟ قول بده پیشم بیای.
دستش رو که روی شکمم گذاشته بود توی دستم گرفتم و گفتم:
- کی میخوای بری؟
صدام بغض داشت، همین حالا دلم لرزیده بود از دوباره تنها شدن، از نبودن دختری که هم خونم نبود اما خواهرم بود. فشاری به دستم داد و گفت:
- شاید یکی دو هفتهی دیگه، میخوام یه کم دیگه پیشت باشم.
چشمهام رو بستم و نفس راحتی کشیدم، یکی دو هفته هم برای من خوب بود.
- میام، با طاها حتما میام.
شقیقهام رو به سرش تکیه دادم و گفتم:
- از بچههای بند چه خبر؟ کسی آزاد نشده؟
ساکت بود، فکر کردم اصلا حرفم رو نشنیده. شاید هم خواب رفته بود! سرم رو کمی بلند کردم که دیدم چشمهاش بازه. یه قطره اشک از چشمش چکید و لابهلای موهاش گم شد.
با صدای گرفته و آرومی گفت:
- بیتا رو اعدام کردن.
اسم بیتا همراه با یه آه عمیق از گلوم خارج شد. بدنم سست شد و سرم روی بالشت افتاد. چشمهام رو بستم، چه دنیای تلخی بود!
romangram.com | @romangram_com