#قفل_پارت_171

نگاهم روی خونه گشت، زمزمه کردم:

- بفروشم!

پیشنهاد بدی نبود؛ اما حس می‌کردم توانایی این کار رو ندارم. حس می‌کردم باید خودم رو تو این خونه حبس کنم و عذاب بکشم تا شاید خدا من رو ببخشه؛ به‌خاطر همه‌ی دروغ‌ها و پنهان کاری‌هام و...

چشم بستم و برای بار صد هزارم خودم رو سرزنش کردم.

- بعضی چیزها باید باشه تا بعضی چیزهای دیگه فراموش نشه.

این حرف رو بی‌اراده گفته بودم، از روی حس تلخی که داشتم. هنوز خودم رو نبخشیده بودم!

- اگه از این جا بری همه چیز فراموشت میشه؟

از لمس نقش و نگار‌های فرش دست برداشت و سرش رو بالا آورد.

- مطمئنم هر بار که خودت رو تو آینه ببینی، همه چیز یادت میاد. هر بار که نگاهت به زخم روی دستت بیفته، گذشته جلوی چشمت میاد. هر بار که نگاهت به جای بخیه‌های روی شکمت بیفته، تلخی‌ها قد علم می‌کنه. هر بار که به شناسنامه‌ات نگاه کنی، قلبت می‌سوزه. باز هم بگم؟

حقیقت بود، همه‌ی حرف‌های لاله عین واقعیت بود؛ اما فکر فروش این جا برام ملموس نبود. می‌گفتم که می‌خوام از گذشته‌ها بگذرم؛ اما حقیقت این بود که من هنوز بین اتفاقات گذشته دست و پا می‌زدم! شاید باید کسی می‌اومد دستم رو می‌گرفت و من رو از گذشته به حال پرت می‌کرد!

لاله منتظر جواب من نموند، ایستاد و گفت: کجا می‌خوابی؟

خواب؟

یعنی می‌تونستم این جا بخوابم؟

- همین جا می‌خوابم.

لبخند نرمی زد و موهاش رو پشت گوشش فرستاد. دو تا بالشت و پتو آورد و روی فرش گذاشت، خوابید و به من نگاه کرد.

- پس چرا نشستی؟

- تو هم می‌خوای این‌جا بخوابی؟

دست‌هاش رو زیر سرش گذاشت و گفت:

- آره.

- برو تو اتاق روی تخت بخواب، این جا کمرت درد می‌گیره.


romangram.com | @romangram_com